شروع رمان «پیرهنِ رنگرزان» نوشته‌ی جانانِ میرزاده

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 20 April 2013 15:17

توضیح: تنها رمانِ بلند تاکنون منتشر شده توسط انتشارات گیلگمیشان در 214 صفحه، نوشته‌ِ جانانِ میرزاده در تابستان 1389 در تورنتو کانادا به‌صورت اینترنتی منتشر شد.

 

http://www.gilgamishaan-books.org

http://ketabkhaneh88.blogspot.com

 

سبز

 

یک

 

می‌دانی که از سوراخِ کلید نگاه‌ات می‌کنند.

دست‌ات، بی‌اختیار، در را قفل کرده؛ بر پایه‌یِ قانونی که تن‌ات هنوز از آن فرمان می‌برد.

اما تو؛ ذهن‌ات. پرده‌ها را رها کرده‌ای که باز بمانند؛ لختیِ اتاق، برایِ چشمِ نفر یا نفرهایِ سوم، دیگر برای‌ات مهم نیست. نفرِ سوم دیگر جایگاهی ندارد، در ذهنِ تو.

نفرِ سوم، اما، جایگاهی دارد در ذهنِ نداشته‌اش برای سَرَک کشیدن به لختیِ تو. اما می‌ترسد که از پنجره به‌آسنای نگاه کند. خم شده آن‌ورِ در و لبخند می‌يند که تو ناخودآگاه، بر پایه‌ی آن‌چه همیشه می‌کردی، کلید را کشیده‌ای بیرون از سوراخ و در دست می‌فشاری، و، بهتر می‌تواند تماشا کند. پیش از این، یعنی‌سال‌ها، کلید را در دست می‌فشردی تا باز بدانی که در بسته‌یِ بسته است. که از باز شدنِ ناگهانی‌اش نترسی هر بار که فشار-اش می‌دادی بینِ انگشت‌هایِ عرق‌کرده‌یِ مشتِ گره‌کرده‌ات.

مشت‌ات را باز می‌کنی. صدایِ برخوردِ کلید با سنگِ کف، کسِ آن‌ ورِ در را از جا می‌جهاند. تو و نفرِ دوم در جای‌تان سفت ایستاده‌اید. دگمه‌هایِ پیراهنِ سیاهِ چسبیده به – تن‌اش را باز می‌کنی یکی‌یکی. می‌چسبی به تن‌اش. مویِ تن‌اش چلیپا ست. یک خطِ پهن رویِ قفسه‌سینه‌یِ افراشته‌اش و یک خط باریک‌تر که عمود می‌شود بر اولی تا زیرِ ناف که باز انبوه شود به پایین. قهوه‌ایِ روشن بر پوستِ سفید-اش. انگار چلیپای‌اش افتاده بر تنِ تو هم. کپل‌های‌ات را در دست می‌فشارد و می‌کشد سویِ خود-اش. کپل‌های‌اش را در دست می‌فشاری و می‌کشی سویِ خود-ات. کیرهای‌تان بر هم می‌لغزند و، خوب که مماس شدند، فشار سفتی می‌دهید به کمرگاه‌تان. زندگی می‌دود به تن‌تان. تن‌تان باز می‌شود، لحظه‌ای، از هم، و، سرهای‌تان، به پشت، خم می‌شود تا شُش‌های‌تان پُرنفس شوند.

باز، باز می‌گردید به تن‌هایِ هم. کدام زبان مالِ کدام‌تان است؟ یک زبان کشیده می‌شود روویِ ردیفِ بالاییِ دندان‌هایِ آن یکی. آن یکی زبان می‌خواهد هرچه بیشتر نمِ آن دیگری را به خود بکشد.

چشم‌های‌تان نیمه‌باز نیست. می‌خندند و هم را نگاه می‌کنند.

زیپِ شلوار-اش را باز می‌کنی، سرِ کیر-اش را لیس می‌زنی. دگمه‌هایِ شلوار-ات را باز می‌کند، سرِ کیر-ات را می‌لیسد. فکر می‌کنی کسِ آن ورِ در دارد چه کار می‌کند؟

تو دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کنی.


Balatarin

دیدگاه شما