شعرهای ال

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 20 April 2013 15:16

توضیح: انتشارات گیلگمیشان تاکنون دو دفتر «بستنی» و «کتاب خور نامه‌های ملیحه» را از ال منتشر کرده است.

http://www.gilgamishaan-books.org

http://ketabkhaneh88.blogspot.com

 

 

از دفتر «بستنی»

(شهریور ماه یک هزار و سی‌صد و هشتاد و شش – اسفند ماه یک هزار و سی‌صد و هشتاد و هفت)

بهار 1389، 68 صفحه کانادا نشر گیلگمیشان

 

1

¥

برای همیشه هست

شاتوت‌ها و درخت کهن

در هر آتش فرو می‌نشاندم

تمنای خروج از مادر‌هایم

.

نقاب‌شان را برمی‌دارند و چشم‌هایشان رنگ عسل است

درهای کنترل

خروج از حریق طعم‌های آفریقا

.

این کدام دوام است باز شد هر زبانه‌اش

با اشتراک هر نام‌گذاری‌اش وقتی قرص‌هایم را کنار بالش‌م می‌گذارد

و چشم‌هایم که می‌بوسد... کدام مسیر را پاروزنان خسته می‌شود

.

امتحان کنید... حتا اگر بگویید به امتحان‌ش نمی‌ارزد

آن سوی مه

هر دره اوج می‌دهد و

تا خاکستر بعدی دوام بیاورم

مدام‌م مست می‌دارد که این حرف‌ها دیگر برای شما گفتن ندارد

تلفن‌های همگانی شعله می‌دهند... به تمامی

گفتن ندارد

.

هر کدام از ما پیامبر شد

رفت به سمت ملت‌ش

کتاب آورد و... شعله کشید بر آتش

پاروزنان... خسته... به سمت درهای کنترل

.

شما که می‌دانید

ولی او اخم می‌کند

به سمت مادرش برمی‌گردد

هر کدام از ما

 

2

¥

دوست‌دخترم هم‌سن تو ست

مادرم هم‌سن تو ست

تو می‌خواهی... از من... کدام‌شان... هستی؟

.

نقش‌های اسلیمی را دوست ندارم

کوچه‌های پامنار را دوست ندارم

و لکن لحاف چهل‌تکه را از تو می‌خواهم

عصرهای پرسه‌هایم را دوست دارم

و هر دختری که با تو فرق می‌کند را دوست دارم

هر دختری که می‌گوید با تو فرق می‌کند

.

تصمیم گرفته‌ام بالش‌های پر قو بخرم

ولی گران تمام می‌شود

 

3

¥

می‌دیدم که گوسفندی تمام شلغم‌ها را خورده بود

وقتی فاجعه هویدا شد

مربع کج راز ماندگاری معبدها بود

پرنده‌ی سرخ سه پر داشت که هی می‌افتادند... روی زمین

اتوبوس که می‌گذشت چشم‌هایی تقدیم می‌شدند

چه خوب داشتم‌شان

با چشم‌های من هر صبح بیدار می‌شد

.

و آب از هر سو روانه بود

.

صورت‌های موزون و ریش‌های بلند

چه تصادفی ست دوست حلزونی من

آن بدن نرم

صندلی‌های شماره‌دار

بعد آب ریختند روی‌مان و ما فکر کردیم آتش خواهیم گرفت

شناخت اسلحه... وقتی آسیب نمی‌رساند

تکه‌های کیک

.

بعد پرنده‌ی سرخ روی دوش خندید

دست‌هایم افتاد

و من به بخش مراقبت‌های ویژه اعزام شدم

.

باید به جانب معبد هدیه می‌فرستادم

تا پرهای سرخ روی دوش من بخندند

.

لحاف را روی صورت‌م می‌کشیدم تا مطمئن شدم همه‌چیز رو به راه است


Balatarin

دیدگاه شما