تشخیصِ واقعیِ یک ترنسکشوآل

تاریخ نشر : | ویرایش : Tuesday 21 May 2013 03:01

نوشته‌ی لیلا، پناهجوی ترنس‌جندر مقیمِ ترکیه

هر کسی ترنس‌سکشوآل نیست، مثلاً پسری که آرایش می‌کند و لباس زنانه دوست دارد، این دلیل نمی‌شود تا او، یک ترنس‌سکشوآل باشد و بخواهد به‌سمت درمان به هدف تغییر جنسیت خودش پیش برود. این انسان می‌تواند SheMale یا Drag Queen یا یک حقیقت جنسی دیگر داشته باشد، یعنی مثلاً مردی باشد با زن و بچه‌های خودش زندگی می‌کند ولی دوست دارد سینه‌ی مصنوعی بگذارد، لباس زنانه بپوشد، آرایش غلیظ داشته باشد و برای چند ساعت در روز یا هفته، در ظاهری متفاوت زندگی کند. حالا یک ترنس‌سکشوآل، یعنی کسی که بخواهد عمل تغییر جنسیت انجام بدهد، یعنی راه دیگری جلوی او نیست: یا باید عمل کنید یا باید بمیرد.

او انسانی است که از آلت تناسلی خودش کوچک‌ترین لذتی نمی‌برد و از این حقیقتِ جسمی خودش متنفر است. او به این حقیقت خود آگاهی دارد، او این حقیقت را از جامعه‌ی اطراف خودش، مخصوصاً از جمع دوستان‌اش کسب نمی‌کند، بلکه این حقیقت از درون او سرچشمه می‌گیرد. قلب و روح او یک زن است نه یک مرد، او این حقیقت را درون خودش دارد، این واقعیت را از بقیه نمی‌آموزد. او در جنسِ مذکر خود از ارضا جنسی شدن‌اش هم متنفر است و علاقه‌ی وجودی‌اش ارضا جنسی شدن مثلِ یک زن است. او حتی تا حدِ خودکشی پیش می‌رود، یا تا اینکه حتی بخواهد در عمل آلت تناسلی خودش را با تیغ ببرد و جدا کند. فقط چون نمی‌خواهد این قسمت منفور بر بدن‌اش باشد، تا دیگر این تنفرِ هر روزه را به چشم نبیند. یک ترنس‌سکشوآل واقعی به‌خاطر جلبِ توجه دیگران آرایش نمی‌کند، او فقط برای خودش، برای قلب و ذهنِ خودش آرایش می‌کند.

من خودم در جلوی آینه، از تصویری که می‌دیدم متنفر بودم. دوست داشتم با بدنی کاملاً زنانه روبه‌رو بشوم نه با تصویری که جلوی چشمانم قرار گرفته بود: یک پسرِ مذکر. این حقیقتِ درونی مرا، یک پزشک متخصص غدد تشخیص علمی داد و به من این اجازه از لحاظ تئوری داده شد تا بتوانم برای رسیدن به واقعیتِ خودم، مراحل درمانی را شروع کنم، درنهایت، عمل جراحی را انجام بدهم و انسانی باشم که واقعیتِ درونی من، از خودِ من، انتظارش را دارد.

این ظاهرِ ساده‌ی ماجرا است، اما در ورای آن، طوفانی هولناک قرار دارد. انسانی مانندِ من، باید بتواند از سدِ خانواده، از سدِ جامعه، از سدِ دوستان و از بسیاری سدهای دیگر عبور کند. این موانع از خانواده و مدرسه شروع می‌شود و به دیگر بخش‌های گسترده‌تر جامعه، امتداد می‌یابد.

بعد از گذشتن از تمام این سدها و رسیدن به یک خانم که من الان هستم، فشارها نابود نمی‌شوند و ادامه پیدا می‌کنند. تا این نقطه که انسانی مانندِ من، از کشور خودش خارج می‌شود و به‌ خاطر نداشتن یک زندگی واقعی در ترکیه، تقاضای پناهجویی می‌دهد. انتظارم این بود که با یک ترنس‌جندر متفاوت از بقیه رفتار بشود: چون یک نفر مثل من از مراحل سنگین و دردناک بسیاری گذشته است و او انسانی است بسیار شکننده‌تر و عاطفی‌تر به‌نسبت دیگر اعضای ال‌جی‌بی‌تی‌کیو جامعه‌ی ما. انتظار داشتم حقیقتِ امروز من، در فضایی بسیار بهتر از فضای ایران درک بشود، حتی شده در سطح مراحل اداریِ سازمانی مانند کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد. انتظار داشتم کمک بیشتری از طرف سازمان‌های حامی ما، دریافت بکند.

اول و مهم‌تر از همه، کمک پزشکی برای حفظ سلامتی خودم است. انسانی مانند من بعد از عمل جراحی خود تا پایان عمر نیازمند مراقبت و احتیاط‌های فراوان است. من باید تا پایان عمر خودم، هورمن‌ مصرف بکنم و برای مصرف این هورمن‌ها باید مرتبط با پزشک متخصص خودم در ارتباط مستقیم باشم. من باید با نظر پزشک متخصص خودم، داروهای مختلف دیگر، مانند انواع ویتامین‌ها را نیز مصرف کنم. بدن کنونی من ضعیف‌تر از بدن گذشته‌ی من است، من در خطر بیماری‌هایی خطرناک مانند پوکی استخوان یا آلزایمر قرار دارم. من باید از مواد خاص برای شستن بدن خودم استفاده کنم و باید مراقب نسبت به عفونت‌های داخلی باشم. در ترکیه چنین نظارت بر سلامتی من، هزینه‌ای گزاف در بر دارد، هزینه‌ای که از توان ما پناهجویان، خارج است. من در تمام ماه‌های گذشته که در ترکیه اقامت داشته‌ام، امکان این را پیدا نکردم تا با یک پزشک متخصص که به شرایط من آگاهی علمی داشته باشد، رودَررو شوم. یعنی من از مشاوره‌ی پزشکی مناسب برای وضعیت خودم، محروم هستم و این محرومیت تا رسیدن به کشور سوم، ادامه پیدا خواهد کرد، یعنی امیدوارم در کشور سوم شاهد کمک‌‌هایی واقعی باشم.

این محرومیت‌ها را من درک می‌کنم و می‌دانم چقدر سنگین هستند بر زندگی یک نفر مثل من،‌ یک نفر مثل مرجان اهورایی. او را نمی‌شناختم ولی درگذشت او، برایم دردناک بود. تا چندین روز، گریه می‌کردم و تنها من می‌توانم عذابی که او کشیده است را بفهمم، هیچ‌کس مثل من نمی‌تواند احساس او را به‌درستی درک بکند، تنهایی که او کشیده را متوجه بشود، وحشتی که از جامعه داشته است را بفهمد، چون در عمل جامعه‌ی ترکیه فرقی با جامعه‌ی ایران ندارد، فقط زن‌ها می‌توانند روسری بر سر نگذارند یا آزادتر لباس بپوشند، اما حقیقت بسته‌ی جامعه بر زندگی انسانی مانند ما، همچنان وجود دارد و بر زندگی ما سنگینی می‌کند.

بعد از درگذشت مرجان اهورایی، من شاهد موج پیام‌های تسلیت در فضای اینترنت بودم. آن موقع سوال‌های بسیاری داشتم و این سوال‌ها را همچنان دارم، یکی اینکه چرا باید انسانی مانند مرجان، در زمان زندگی خودش، فاقد کمک‌های لازم باشد، تا مثلاً با توجه به وضعیت جسمانی و نیازمندی‌اش به تحت نظر پزشک قرار داشتن، در زمانی زودتر از این، امکان احتمالی خروج از ترکیه را بیابد. تا مثلاً حمایت مالی داشته باشد تا نخواهد با این بدن ضعیف، مثل یک مرد قوی، در یک فضای خشن، مشغول به کار بشود. تا مثلاً وقتی نیازمند به درمان بیماری‌اش شده بود، بتواند درمانی را شروع کند نه اینکه بدن‌اش، این‌قدر ضعیف‌تر و ضعیف‌تر بشود تا او درنهایت جان خودش را از دست بدهد و درمان‌های موجود در دو هفته‌ی آخر زندگی او در بیمارستان، جواب‌گوی زنده ماندن او نباشند. تا مثلاً یک نفر متوجه بشود او چقدر زخمی در درون خودش بود، روحی و ذهنی و چقدر نیازمند به کمک‌هایی که دریافت نکرد.

در دید من، هر پیام تسلیت برای درگذشت مرجان اهورایی، برای من و برای مرجان‌ها، یک پیام توهین‌آمیز بود. مرجان در زمان زندگی‌اش به کمک و توجه بقیه احتیاج داشت نه در زمان درگذشت خودش. من واقعاً متاسفم که همه بعد از درگذشت یک آدم این چنین مهربان می‌شوند ولی تا زمانی که آن آدم هنوز زنده است و آن‌ها شاهد سختی‌های او هستند، به این فکر نمی‌کنند که چطور می‌توانیم ما به او کمکی موثر داشته باشیم.

درنهایت ما ترنس‌سکشوآل‌ها و ترنس‌جندرها نیازمند حمایتی واقعی‌تر و گسترده‌تر هستیم. بدن انسانی که عمل تغییر جنسیت یا درمان‌های پیش از آن را انجام می‌دهد، بدنی ضعیف است و ما نیازمند کمکی واقعی نسبت به این موضوع هستیم: یا زمان‌ حضورمان در ترکیه کوتاه‌تر از یک سال و دو سال و سه سال کنونی بشود تا سلامت‌مان نابود نشود یا کمک واقعی داشته باشیم، کمک مالی ماه به ماه که مجبور به کار در شرایط هولناک ترکیه نباشیم، کمک واقعی که مجبور به پشت گوش انداختن درمان خودمان نباشیم. کمک واقعی که زنده بمانیم و زندگی کنیم، مگر برای همین ما به این سرزمین پناه نیاوردیم؟

من انتظار داشتم یک نفر مثل مرجان اهورایی، در زمانی کوتاه، از ترکیه خارج بشود، چون حقیقت دردناک زندگی او انکارناپذیر است. من انتظار داشتم انسانی مانند او در این دوره، حقوقی دریافت کند چون او فاقد هر گونه حمایت از داخل ایران است. من انتظار داشتم تا او شاهد درمان پزشکی و شاهد نظارت بر سلامت خودش باشد. ما احتیاج به دل‌داری نداریم ما احتیاج به کمکِ واقعی داریم، به حرف احتیاج نداریم، به عمل احتیاج داریم. ما احتیاج داریم تا صدایمان شنیده بشود، مشکلات جامعه‌ی ال‌جی‌بی‌تی‌کیو محدود به گی‌ها نمی‌شود، ما هم زخم خورده‌ایم و احتیاج داریم به شنیده شدن و احتیاج داریم به راه‌حلی پیدا کردن برای مشکلات‌مان. مرجان اهورایی درگذشت اما ما با عمل درست نباید اجازه بدهیم دیگر مرجان‌های اهورایی جان خودشان را در این روند از دست بدهند. حرفِ آخر من، شعار بس است، عمل کنید.


Balatarin

دیدگاه شما