تقدیم به «مرجان اهورایی»، عزیز دگرباشی که نمی‌‌شناختم

تاریخ نشر : | ویرایش : Tuesday 21 May 2013 03:09

منتشر شده در وبلاگ «همجنسگرایی یک پدیده‌ی طبیعی است.»

http://ebibluenews2.wordpress.com/

 

من »اشرف مخلوقاتم»، وقتی‌ که هزاران سال پیش، پام رسید به زمین و همه فرشته‌ها واسم سجده کردن.

من «پسر کاکل زریم»، وقتی‌ که توی زایشگاه از مامانم بدنیا اومدم و بابام بهم لبخند میزنه و از مادرم تشکر میکنه که جلوی فامیل و در و همسایه، سر بلندش کرده.

من «مامانیم»، وقتی‌ خانوم معلمای مدرسه ابتدایی منو می‌بینن و یا وقتی‌ واسه اقدس خانوم ،آش نذری که مامانم واسه من پخته رو میبرم.

من «بچه خوشگلم»، وقتی‌ پسرای سر چهار راه، دور هم جمع هستن و دارن وقت میکشن و به ریش زمین و زمان می‌خندن.

من «بی‌اف» هستم، وقتی‌ دوست دختری که تازه باهاش آشنا شدم، با من پیش دوستای دیگش سؤ سؤ میاد.

من «بچه کونیم»، وقتی‌ پسرا و مردای محله‌مون فهمیدن که من عاشق یک پسری بودم که وقتی‌ از نیَتم باخبر شد، رفت و واسه همه جریان رو تعریف کرد.

من «شاهدباز و نظربازَم»، وقتی‌ توی کتابای ادبیات کهن کشورم، راجع به خودم میخونم و یا از فلان شاعر و نویسنده ادبیات ایرانی، چیزی میشنوم.

من «مقصر» هستم، وقتی‌ پیش پلیس میرم و شکایت می‌کنم که گاهی‌، توی خیابون و یا سر کوچه‌مون بهم توهین و اذیت می‌کنن و حتا یه بار، چند نفر با ماشینشون منو دزدیدن و مورد آزار قرار دادن.

من «قوم لوطیم»، وقتی‌ بابام پیشِ آخوند مسجد محلمون میره و راجع به من ازش کسب تکلیف میکنه.

من «دانشجوی ستاره دارم»، وقتی‌ مسئولین دانشکده و کمیته انضباطی، راجع به من حرف میزنن و اجازه تحصیل کردن رو ازم میگیرن.

من «غلام شما» هستم، وقتی‌ بابام اینا با پدر دختری که منو بزور واسه خواستگاریش بردن، حرف میزنه و چاره خلاص شدن از کارای منو توی زن گرفتنم میبینه.

من «شرم‌آور و کمتر از سنگم»، وقتی‌ داداشم داره پیش زن و بچه‌اش از من حرف میزنه و یا وقتی‌ که مامانم از دستم به تنگ میاد و میبینه که من اونی‌ نیستم که همیشه آرزوش بوده.

من «بچه سوسولم» و بهم کار نمیدن وقتی‌ واسه کار کردن پیش صاحب رستوران و قنادی و ساندویچی میرم.

من «پناهنده» هستم، وقتی‌ که واسه داشتن خود واقعیم، از ایران بیرون می‌آم و توی یک کشور دیگه تقاضای کمک می‌کنم.

من «صبورم»، چون بایستی‌ منتظر بمونم که این کشور ثالث، حرف منو قبول کنه و پرونده منو واسه ساکن شدن بپذیره.

من «مرده» هستم، چون مثل همیشه برای شادی‌ها، یا من دیر میرسم و یا دیگران دیر می‌رسن و این چیزیه که تمام طول زند‌گی‌ام مثل یک تیکه از پوست تنم ،همیشه روی شونه هام سنگینی‌ می‌کرده.

من «مرحوم، فرزندی مهربان» هستم، وقتی‌ که توی اون خونه‌یی که منو نمی‌خواستن و ازش اومدم بیرون، برام آگهی ترحیم چاپ می‌کنن و اونهارو به در و دیوار می‌‌چسبونن.

ولی... ولی... ولی‌ حالا من «آزادم»، چون دیگه روحم میتونه همونی باشه که واقعا هست و میتونه هر کجایی که بخواد پر بکشه و هیچ هم نگران اسم و عنوان آئی که دیگرون واسش انتخاب می‌کنن، نباشه.

آره... من دیشب «مردم» ... ولی‌ قول میدم که رازدار باشم و به آواز میوه‌ها در آفتاب گوش کنم... و قول میدم که برای آدم‌ها، پرندها، سکوت و سایه‌ها هرگز اسمی به زبان نیارم... دلتنگ نشو... چون هنوز گاهی‌ آب‌ها می‌ریزن پایین و اسب‌ها می‌‌نوشن... چون هنوز نان گندم مثل دیروز خوبه... چون هنوز، این خورشید می‌‌تابه روی سرهامون، حتا اگه اسم‌هامون جور و واجوره... بیا، بیا که صبح‌ها همدیگر رو صدا کنیم و به این خواب اجازه ندیم که ما‌ها رو از هم دور کنه.

 

ابی آبی.


Balatarin

دیدگاه شما