دلخواسته‌ها؛ شکوفه‌ی اندوه، پراگماتیسم

تاریخ نشر : | ویرایش : Tuesday 21 May 2013 03:32

تهیه و تنظیم: رسول معین

شکوفه‌ی اندوه http://shokofeyeandoh.blogspot.com/

پراگماتیسم http://pragmatismofthelove.blogspot.com/

کافی‌شاپ گرم و دوست داشتنی است با مهمانداران صمیمی و مهربان، وقتی وارد فضای معطر کافه شدم، محمد در گوشه‌ی کافه منتظر بود را دیدم.

محمد آسمانی؛ نویسنده وبلاگ‌های «شکوفه‌ی اندوه» و «پراگماتیسم عشقی» است. این شماره سراغ نویسنده این دو وبلاگ رفتیم و با او درباره‌ی شروع وبلاگ‌نویسی و دلایلش برای خارج شدن از وبلاگستان فارسی صحبت می‌کنیم.

رسول: لطفاً اول از هر چیز خودت را برای خوانندگان چراغ معرفی کن؟

محمد آسمانی؛ دوستانم مرا به غم می‌شناختند. اوایل که در جمع دوستان دگرباش آمدم، خودِ غم بودم و بیشتر خوانندگان وبلاگم هم ابتدا مرا به نام اندوه‌پرست می‌شناختند تا اینکه پس از اعتراض‌های دوستانِ نزدیکم نام خودم، یعنی محمد آسمانی را به کاربردم. شکوفه اندوه یادگاری تلخ از اوج روزهای غمبار و پراگماتیسم یادگاری از یک تحول.

رسول: اولین وبلاگ‌ات «شکوفه اندوه» در بلاگفا بود که آشکارا از همجنسگرایی‌ات می‌نوشتی، پیش از آن هم وبلاگ می‌نوشتی؟

محمد: بله، وبلاگ‌نویسی را از شانزده سالگی شروع کردم، باورش سخت است که در پی این سال‌ها نامش را هم فراموش کرده‌ام، متعلق به سال‌هایی است که با گرایشم آشنا شده بودم. تازه به اینترنت دسترسی پیدا کرده بودم اما آن وبلاگ‌ام با زمینه دگرجنسگرایی بود و همه‌ی خوانندگان و لینک‌هایم را استریت‌ها تشکیل می‌دادند، یعنی درحقیقت نوشته‌هایم همیشه در لفافه بود و خوانندگان وبلاگ همگی از دنیایی خارج از هویت جنسی من.

رسول: از اولین وبلاگ‌ات و بازخوردش بر روی خودت بگو.

محمد: حدوداً در هجده سالگی بود که موفق شدم ترس از آشکار شدن را در درونم کنار بگذارم تا حداقل در فضای مجازی خودم را آن‌طور که باور دارم، مطرح کنم. با این اقدام نیروی زندگی و تلاش برای زندگی در جهت گام‌های مثبت چندین برابر شد، زندگی رنگ بهتری به خود گرفت؛ برای من. پس با عنوان «دل‌نوشته‌های یک همجنسگرا» وارد دنیای وبلاگ‌نویسی کوئیر شدم.

رسول: چگونه به دنیای مجازی دگرباشان راه پیدا کردی؟

محمد: یادم می‌آید وبلاگ دوستیابی‌ای وجود داشت به نام «دلبستگی‌های مردانه»، حدود دو سال بدون اینکه در بحث‌ها و تاپیک‌های دوستیابی‌اش شرکت کنم، فقط خواننده بودم. هر روز به این وبلاگ سر می‌زدم و تقریباً تمام اعضای آن را می‌شناختم. البته متاسفانه حدود 3 یا 4 سال پیش این وبلاگ بسته شد.

رسول: می‌توانیم بگوییم اینترنت و وبلاگ بود که تو را با هویت جنسی‌ات روبه‌رو کرد؟

محمد: دقیقاً همین‌طور است. بعد از اینکه اولین جرقه‌های تفاوت احساسات در سن بلوغ در ذهنم جدی شد و دسترسی به اینترنت برایم آسان، اولین وبلاگی که پس از آن می‌خواندم متعلق به نویسنده‌ای بود به نام «حمید پرنیان» با نام «یادداشت‌های روزانه‌ی یک دزد» و پس از آن وبلاگ‌های «پسر» و «همزاد» خیلی در شناخت گرایشم به من کمک کردند. نوشته‌های این وبلاگ‌ها و همچنین ارسال ایمیل‌هایی که با هم داشتیم، درخواست کمک من برای شناخت بهتر و بیشتر خصوصیات و عواطفم، همگی موثر بود و پس از آن مجله ماها بود که خواننده‌ی همیشگی‌اش بودم؛ اطلاعات زیادی که واقعاً لازم بود را از مجله ماها به‌دست آوردم. بعد هم «چراغ» بود. هنوز هم به افراد تازه وارد توصیه می‌کنم مجله‌ها را بخوانند و به آرشیو مجلات سر بزنند.

رسول: چه چیز پس از دو سال خواننده بودن تو را ترغیب کرد دست به قلم شده و وبلاگ‌نویسی را شروع کنی؟

محمد: کم کم از راه کامنت‌ها و لینک‌های این سه وبلاگی که نام بردم با دیگر بلاگ‌ها و نویسندگان آشنا و متوجه شدم ما خیلی بیشتر از آن تعدادی هستیم که فکر می‌کردم. نویسندگان وبلاگ‌ها به مراتب بیشتر از تصور من هستند و این باعث شد که من هم تصمیم بگیرم تا وبلاگ بسازم و با عنوان بزرگ نوشتم «دلنوشته‌های یک همجنس تنها» و این آغازی شد برای وبلاگ نویسی‌ام.

دلیل این بود که من فراتر از همجنسگرا بودن یک انسان هستم، هیچ دو موجودی نیست که کاملاً شبیه به هم باشند پس من هم یک انسان هستم با خصوصیات و تفاوت‌های مخصوص به خودم. اول از همه اینکه جایی پیدا کرده بودم برای فوران احساسات و تخلیه روحی، بعد تبادل نظر و شناخت روحیات دوستان هم احساس‌ام و عاقبت و شاید مهم‌تر از همه این‌که کمکی باشم برای دوستانی که کم کم مثل من به شناخت روحیات خودشان واقف می‌شوند.

سوال: چرا نوشتن در شکوفه اندوه را متوقف کردی؟ از وبلاگ بعدی‌ات بگو؟

محمد: همان‌طور که گفتی، اولین وبلاگ با مضمون همجنسگرایی و دلنوشته‌هایم به نام «شکوفه اندوه» بود؛ پس از چند سال به این نتیجه رسیدم «شکوفه اندوه» بی‌نهایت غمگین است و این وبلاگ را تعطیل کردم و وبلاگ دیگری به نام «پراگماتیسم عشقی» ساختم.

رسول: دلیل انتخاب این اسم‌ها برای وبلاگ‌هایت چه بود؟

محمد: شکوفه اندوه نام یکی از شعرهای فروغ فرخزاد است، همین‌طور اندوه‌پرست که زمانی اسم مستعارم بود، نیز نام شعری از فروغ است. پراگماتیسم یا تجربه‌گرایی و عمل‌گرایی چیزی است که به‌شدت به آن اعتقاد دارم. یاد گرفتم واقع‌بین باشم و به واقعیت بیشتر اهمیت بدهم، همیشه غمگین بودن و در گذشته سیر کردن فایده ندارد، یعنی نمی‌توانست مرا به جلو حرکت دهد و اگر همینطور غمگین بمانم، مبتلا به سکون می‌شوم و در گذشته باقی می‌مانم. تصمیم گرفتم دیدم به دنیا را عوض کنم و تجربه‌گرا باشم. از اینکه همه مثل هم هستند و عشق‌ها با هم فرقی ندارند دست کشیدم، هر چند 99 درصد تجربه‌های عشقی من تلخ بودند اما باز هم برای من خوب بود و شیوه‌های جدیدی می‌آموختم. هنوز هم همان‌طور پیش می‌روم، عمل‌گرا بودن و تمرکز روی تجربه‌ها و نترسیدن از تجربه‌های بد رویه من در زندگی است.

رسول: وبلاگ و اینترنت چطور از دنیای مجازی به دنیای واقعی‌ات پیوند خورد؟

محمد: به من دل و جرات بخشید تا از راه همان وبلاگ دوستیابی اولین قرارم را با یک همجنسگرا گذاشتم. در پارک نشستیم و من به این حس را داشتم که انگار آدم فضایی دیده‌ام. معمولاً افرادی که تازه گرایش جنسی‌شان را می‌پذیرند، مثل جوجه‌ای می‌مانند که سر از تخم درآورده باشد و اولین نفری را که می‌بینند مادر خودشان فرض می‌کنند. این افراد با اولین نفری که قرار می‌گذارند و می‌بینند، حس عشق و عاشقی پیدا می‌کنند و فکر می‌کنند همین یک نفر در دنیا وجود دارد؛ این موضوع برای من هم صادق بود و دوره‌ای بود که با هر سختی پشت سر گذاشتم.

رسول: شعر هم می‌گویی؟ از شعرهایی که در وبلاگت می‌گذاشتی برایمان بگو.

محمد: شعر کم می‌گویم و بیشتر داستان کوتاه می‌نویسم. شعرهایی که در وبلاگم می‌گذاشتم، خیلی‌هاشان از خودم نبود و من دستکاریشان می‌کردم، هر چند الان می‌دانم کار کاملاً اشتباهی بود، مثل شعر شاملو که دخترانه‌اش را به پسرانه تغییر داده بودم و از این دست تغییراتی که روی شعرها می‌دادم.

رسول: هنوز هم می‌توان تاریکی را در شکوفه اندوه دید و متنی که برای معرفی خودت گذاشتی «زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم.»

محمد: بله، آن زمان پر بود ازتجربه‌های تلخ وحشتناکی که داشتم، به گونه‌ای که وقتی در جمع دوستان بودم، آن‌ها ساکت می‌شدند تا من اول تجربه‌ام را تعریف کنم و بعد به مسائل دیگر می‌پرداختند. دوره‌ای هم افسردگی شدید داشتم و همین باعث می‌شد بیشتر به این سمت بروم که اگر قرار است خودم را به جامعه مجازی دگرباش معرفی کنم، حداقل چیزی که هستم باشم و غم و غصه‌هایم را دست کم آنجا خالی کنم، در واقع آن روزها زندگی کردنم مردن تدریجی بود.

رسول: در وبلاگت خودت را دین‌ناباور و خداباور معرفی می‌کردی، گاهی هم خودت را معتقد به دوآلیسم نشان می‌دادی، کمی برای خوانندگان چراغ از اعتقادات خودت بگو.

محمد: به‌نظرم کسی وجود دارد که به من الهام می‌دهد، حالا چه با اسم خدا یا ماوراطبیعه و یا هر اسم دیگری بخوانیم‌اش، فرقی نمی‌کند. من اسم خدا را روی آن می‌گذارم. با اینکه به دین احترام می‌گذارم اما اعتقادی به دین ندارم، نه برای اینکه چون همجنسگرا هستم. فکر می‌کنم مهم انسانیت است، دین‌ها قابل احترام هستند و به هرکس در هر دینی احترام می‌گذارم.

با امیر حدود یک سال است زندگی می‌کنم؛ او فردی کاملاً معتقد به اسلام است. حرف من این است که در دل باید انسان بود، هر چند خودم هم به کسی که ازش الهام می‌گیرم، شاید همان خدا، دلبستگی دارم.

رسول: تا حالا بین اعتقادات تو و امیر تنشی نبوده است؟

محمد: نه، اصلاً تنشی نبوده است. امیر کسی است که یک‌سال به زندگی من آمده است، می‌توانم بگویم بهترین تجربه زندگی من تا به حال، خودِ او است. هرچند در این مدت هیچ تنش اعتقادی بین ما نبود، حتی لازم ندانستیم در این زمینه حرفی زده شود و تا این حد موضوع اعتقاد بین ما پذیرفته شده است. امیر هم همین‌طور به اعتقادات من احترام می‌گذارد. تا جایی که گاهی در مکان‌ها و مراسم مذهبی هم همراهی‌اش می‌کنم. هر انسانی زندگی مذهبی و اعتقادی مختص به خودش را دارد و این موضوع لطمه‌ای به رابطه ما نمی‌زند.

رسول: تاثیر دنیای مجازی و وبلاگ‌ها پس از سال‌ها بر محمد آسمانی چطور بود؟ آیا این وبلاگ‌ها با همه‌ی غم و تاریکی، به روشن‌تر شدن زندگی‌ات کمکی هم کرد؟

محمد: به‌شدت مثبت و عالی بود. فکر می‌کنم هرکس بخواهد گرایشش را بشناسد، باید از وبلاگ‌خوانی شروع کند و مطمئنم که راه درستی پیش می‌گیرد و زندگی روشن‌تری خواهد داشت. بهتر و درست‌تر خودش را می‌شناسد. تا اینکه بخواهد با چت روم و سکس تلفنی و وب سکسی و... شروع کند؛ واقعاً آخرش هیچ و پوچ است و به جای درستی نخواهد رسید و تجربه‌های تلخ‌اش بیشتر خواهد شد، باز خدا را شکر چت روم‌ها هم بسته شده است.

رسول: مطلبی نوشته بودی از زبان یک دختر و مشکلات زن بودن؛ نظرت راجع به فمنیسم چیست؟

محمد: به فمنیسم اعتقاد دارم اما تندرو نیستم. آن‌قدر در جامعه مردسالار بوده‌ام که خوب فهمیده‌ام افراط خوب نیست. می‌توان این برداشت را هم داشت که تئوری کوئیر از فمنیسم نشأت می‌گیرد و البته می‌توان گفت هر چیز که از لحاظ علمی تعریف شده، در حد تئوری است و آن اثبات صد در صد نشده است.

رسول: نظرت راجع به کامینگ اوت (آشکارسازی برای غیردگرباشان) چیست؟ خودت برای کسی کامینگ اوت کرده‌ای؟

محمد: خیلی خوب است. تجربه‌های زیادی در این زمینه داشته‌ام که فقط یکی از آن‌ها منفی بود و تقریباً مابقی همه مثبت بودند. هر مرتبه که کامینگ اوت می‌کنم، زندگی برایم زیباتر می‌شود و فکر می‌کنم راحت‌تر می‌توانم به زندگی ادامه دهم.

رسول: از تجربه تلخ‌ات در کامینگ اوت بگو.

محمد: مربوط به یکی از دوستان استریتم است که طی چند سال افسردگی شدیدم همیشه در کنارم بود و کمکم می‌کرد. به او وابسته شده بودم. این فرد هم یک آدم مذهبی با دیدی کاملاً بسته بود البته خودش هم حدس‌هایی در رابطه با گرایش جنسی من زده بود و سعی داشت مرا به‌سمت اسلام و قرآن و نماز بکشاند، بعداً از اینکه اوضاع روحی‌ام بهتر شد، حقیقت هویت جنسی‌ام را با او در میان گذاشتم. ابتدا خیلی خوب برخورد کرد و به ظاهر مرا پذیرفت اما این پذیرش بیشتر از یک روز نبود و رابطه دوستی‌مان با توهین از طرف اوبه پایان رسید.

رسول: برای اعضای خانواده‌ات هم کامینگ اوت داشتی؟

محمد: بله، برای خواهرم. در حقیقت خودش حدس زده بود، به هیستوری کامپیوترم و پروفایل فیس‌بوکم دست پیدا کرده بود. چند باری هم موضوع همجنسگرا بودن مرا پیش کشید اما من انکار می‌کردم تا اینکه تمام طول یک شب با هم در این زمینه گفت‌وگو کردیم و بعد از هزار سوال به خوبی با گرایشم کنار آمد و الان خواهر و برادر نیستیم، دو تا دوست خیلی صمیمی هستیم که حتی در رابطه‌ام با شریک زندگی‌ام هم حمایتم می‌کند.

رسول: چه چیز موجب شد تا از نوشتن دست بکشی و پراگماتیسم را هم رها کنی؟

محمد: اول بگویم که دلم برای وبلاگ‌هایم خیلی تنگ شده است. پس از یک رابطه تلخ و واقعاً سخت بود که از نوشتن در پراگماتیسم دست کشیدم. به خودم گفتم مدتی استراحت می‌کنم و دوباره می‌نویسم که دیگر زندگی‌ام عوض شد و درگیر کار و درس شدم و دیدم بزرگ‌تر شده‌ام و همه چیز پشت مانیتور نشستن و خواندن وبلاگ نیست و باید کمی به خودم و آینده‌ام برسم و این شد که کم کم فاصله گرفتم و همین فاصله که قرار بود کوتاه مدت باشد، باعث شد دیگر ننویسم و وقتی ننویسی ذهنت تنبل می‌شود.

رسول: در فیس‌بوک فعال هستی، آیا فیس‌بوک توانست جای خالی وبلاگ را برایت پر کند؟

محمد: مدتی به قول معروف معتاد فیس‌بوک بودم و الان که شدید مشغول کار هستم، آن هم کمتر شده است. بعد از اینکه وبلاگ‌نویسی را کنار گذاشتم، به فیس‌بوک روی آوردم. فکر می‌کردم بهتر، واقعی‌تر و به‌روزتر از وبلاگ است. در فیس‌بوک بیش‌تر مطالب دیده می‌شود و راحت‌تر است اما بعد به این نتیجه رسیدم که فیس‌بوک خیلی فرق می‌کند و بیشتر تفریح است تا اینکه بخواهی عقیده‌ای خاص یا موضوعی را بیان کنی و بقیه بخوانند و کامنت بگذارند. فیس‌بوک ظرفیت نوشته‌های وبلاگ‌نویسان ما را ندارد؛ اگر هم چیزی نوشته شود، تعداد خوانندگان واقعیِ کمی دارد و لایک‌هایش هم چشم بسته خواهد بود.

رسول: با توجه به تجربه‌های تلخی که داشتی؛ اگر برگردی به سال‌های پیش از وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی‌ات، دوباره این راه انتخاب خواهی کرد؟

محمد: بله، حتماً دوباره به وبلاگ پناه خواهم آورد، ولی این مرتبه دیگر رهایش نمی‌کنم، لازم است بگویم که بهترین تجربه‌های زندگی‌ام را هم با وبلاگ داشتم.

رسول: نقدی که به وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها و در کل جامعه مجازی وارد می‌بینی، چیست؟

محمد: آدم‌ها وقتی وبلاگ می‌نویسند، مغرور می‌شوند. وقتی می‌بینند وبلاگشان مورد توجه قرار گرفته است و خوانندگانی دارد، فکر می‌کنند علامه شده‌اند و هرچه بگویند درست است تا جایی که اگر یک وبلاگ‌نویس دیگر دست به نقد بزند و عقیده‌اش را به دلایلی نادرست بداند؛ منتقد را می‌کوبند. تحمل نقد شدن در بین وبلاگ‌نویس‌ها خیلی کم است.

در جامعه مجازی همه با هم صمیمی‌اند و دوست؛ به قولی کشور بلبل و بهشتِ گمشده است، همه خوب هستند و بد وجود ندارد، حتی در فیس‌بوک هم همینطور است که شاید در واقعیت درست خلاف این موضوع باشد، در جامعه مجازی همه هوای هم را دارند، ولی این فقط خود شخص نیست که مهم است، فقط عقیده یک نفر مهم نیست، حتی اگر عقیده‌ای بر خلاف عقاید ما باشد قابل احترام است و باید به آن احترام گذاشت؛ باید یاد بگیریم که احترام بگذاریم.

رسول: توصیه‌ات برای کسانی که تازه وارد دنیای مجازی می‌شوند، به وبلاگ‌خوان‌ها، کسانی که تازه به خودشناسی می‌رسند، چیست؟

محمد: قبل از آه و ناله و هر چیز، اول بخوانند، قبل از نوشتن هم باید مطالعه کرد. مجلات خوبی که داریم، وبلاگ‌هایی که واقعاً با ارزش هستند و می‌توانند مفید باشند، دید را بازتر خواهند کرد. دیده‌ام کسانی را که به محض کنار آمدن با گرایش‌شان دست به نوشتن می‌زنند، این دسته موفق نمی‌شوند چون بیشتر از غم می‌نویسند و ماها پر هستیم از غم، دیگر بس است. خیلی وقت است وبلاگ‌هایی که می‌خوانم، اگر غم داشته باشد می‌بندم و به خواندن ادامه نمی‌دهم. همه‌ی ما این غم‌ها را داریم و باید عوض‌اش کنیم، البته که نه همیشه رویایی و شاد بنویسیم. حرفم این است که کمی هم در واقعیت باشیم و اطلاعات‌مان را بالاتر ببریم. توجه داشته باشیم همه‌چیز گرد هوموسکشوال بودن ما نمی‌گردد. ما داریم زندگی می‌کنیم و این گرایش جزیی از زندگی ما و نه همه‌ی زندگی ما است. شاید خیلی چیزها از خواندن وبلاگ‌ها یاد گرفته‌ام اما می‌توانستم چیزهای بیشتر دیگری هم در کنارش یاد بگیرم، از تاریخ و فلسفه و هنر و هر چیز دیگری. بهتر بود هر کس در تخصص خودش هم اطلاعاتی بدهد، لازم نیست در هر پاراگراف که می‌نویسیم همجنسگرا بودنمان را گوشزد کنیم، گاهی نیاز است چیزهای دیگر هم نوشته شود. ما هم در این جامعه زندگی می‌کنیم و لازم است غیر از همجنسگرا بودن و زندگی خصوصی‌مان، با دیگران هم ارتباط داشته باشیم.

رسول: قصد داری دوباره وبلاگ بنویسی؟

محمد: بله، حتماً این کار را به زودی خواهم کرد، می‌نویسم و همیشه دلم برای نوشتن و وبلاگ‌هایم تنگ است. در اولین فرصت، این مرتبه در کنار امیر و با امیر، وبلاگی مشترک خواهیم نوشت.

رسول: با توجه به رشته تحصیلی دانشگاهی‌ات، خواندن چه کتابی را به خوانندگان چراغ پیشنهاد می‌کنی؟

محمد: شمس و مولانا اولین چیزی است که پیشنهاد می‌دهم. سر کلاس‌های درس، همیشه با استادها سر این موضوع بحث داشتیم و همیشه تنها چیزی می‌گفتند این بود که این دو نفر رابطه‌ای آسمانی و غیر جسمانی داشته‌اند و من هر بار با آوردن دلیل و شاهد از اشعار خود مولانا ثابت می‌کردم رابطه آن‌ها خلاف این بوده است، سر کلاس‌های حافظ هم همین مشکل را داشتیم و همیشه اینکه معشوقه‌های حافظ مذکر بوده‌اند حرف حق و آخر بوده است. از اینکه بگذریم خواندن کتاب‌های «عشق سال‌های وبا»، «صد سال تنهایی» از گابریل گارسیا و «تصویر دوریان گری» از اسکار وایلد را پیشنهاد می‌کنم.

رسول: خاطره‌ای که از وبلاگ‌نویسی که همیشه دلگرمت می‌کند برای ما بازگو می‌کنی؟

محمد: کل وبلاگ خاطره است، حس خوبی که آدم فکر می‌کند با دیگر وبلاگ‌نویسان یک خانواده است. خوانندگانی داشتم که به من ایمیل می‌زدند و وبلاگم را دنبال می‌کردند، مثلاً اگر یک هفته نمی‌نوشتم جویای حالم می‌شدند و دلیل ننوشتم را می‌پرسیدند با اینکه خیلی‌هایشان را اصلاً نمی‌شناختم و جالب این بود که بعضی‌ها حتی کامنت نمی‌گذاشتند، بلکه ایمیل می‌زدند و خصوصی نظراتشان را در اختیار من می‌گذاشتند و همه‌ی این‌ها دلگرمی بزرگی برایم بود.

رسول:‌ حرف آخر محمد آسمانی با خوانندگان چراغ چیست؟

محمد: هر چه جلوتر می‌روم، زندگی قشنگ‌تر می‌شود، برخلاف تصوری که در گذشته از آینده‌ی خودم داشتم. خیلی فکرها توی سرم هست که فکر می‌کنم عملی می‌شوند، به خصوص که کنار امیر هستم؛ حالا همه‌چیز خیلی خوب جلو می‌رود، راستی خرداد ماه سال‌گرد شراکت من و امیر در زندگی‌مان هم هست که برای من خیلی مهم است.

رسول: از محمد آسمانی و خوانندگان عزیز چراغ سپاسگزارم.


Balatarin

دیدگاه شما