پرده‌ی نخست نمایشنامه‌ی «این‌که رویا»

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 01:25

 

نوشته‌ی الیاس قنواتی

پرده‌ی نخست

«این»

 

 

توضیح صحنه: این پرده سراسر در تاریکی است

 

صدای زن: تاریکی، تاریکی مطلق و بعد به گمان روز آغازیدن و به گمان شب به پایان رسانیدن، همه‌اش همین است. می‌گویم دیده‌ام بخشی از واقعیت خیال را و اندیشیده‌ام: هر چیزی که دیده می‌شود بخشی از واقعییتِ خیال است و تاریکی منشأ واقعیتِ خیال. پس به همین سادگی، جهانِ من منشأ واقعییتِ خیال است.

این فلسفه بافی‌ها نیاز من‌اند با این‌ها سبک‌ترم و ساده‌تر می‌توانم جابجا شوم.

تاریکی جهانی تعریف نشده از جهانِ تعریف شده است، جهانی از هیچ، اینجا به واسطه‌ی خیال می‌شود واقعیت ساخت. حالا می‌توانم هر جایی باشم، تعریف مکان و زمان مطلقاً دست من است.

مثلاً با بیکینی زیتونی رنگم روی شن‌های داغ ساحل دراز کشیده‌ام، به آسمان که پر از لکه‌های پنبه‌ای ابر است نگاه می‌کنم و صدای دریا به گوش می‌رسد لابه‌لای صدای آدم‌هایی که به آب زده‌اند، آدم‌هایی که توی ساحل زیر چترهای آفتابی‌شان لم داده‌اند و با هم حرف می‌زنند، آبمیوه‌هایشان را مکی می‌زنند، آواز می‌خوانند و بلند بلند می‌خندند.آفتاب عمود می‌تابد توی این نور مطلق همه چیز به نظر واقعی می‌آید: مردی که توی آب با تن ماهیچه‌ایی پر مو زنی را بغل گرفته، بچه‌ها که مثل همیشه بازی‌های احمقانه می‌کنند، دکه‌های آبجوفروشی؛ آدم‌های دراز کشیده، آدم‌های نشسته، آدم‌های در حال دویدن و...

(سکوت)

بله، خواهش می‌کنم راحت باشید...

(سکوت)

البته که محیط دلچسبیه؛ من برای حمام آفتاب اینجا نیستم، حتی میلی به شنا کردن هم ندارم، تنها همین تصویرها و صداهان که من رو به اینجا کشوندن. شما واسه چی اینجایید؟

چرا تنها صداست؟ چرا نمی‌توانم ببینم‌اش؟ یک زیرانداز با یک صدا که از من اجازه گرفت و کنارم پهن شد. اصلاً عاقلانه به نظر نمی‌آید، اما نباید طوری رفتار کنم که متوجه شود نمی بینمش. یعنی ممکن است که او باشد؟ او هست و من نمی‌بینمش؟! نه، او با تمام نیستيش بخشی از تصویر من است حتی اگر نبینمش. نباید به استقلال تصویر برسانمش.

(سکوت)

البته منظره‌ها می‌تونن احساسات آدم رو متحول کنن، ببین که با بیکینی و مایوهاشون چقدر بی‌هوا لم دادن، چه پرحرارت حرف می‌زنن و می‌خندن، این همه سرخوشی به یک نخ آویزونه، سر نخ توی دست منظره است و همونِ که همه رو داره بازی می‌ده.

(سکوت)

(پوزخند) نه، زیاد علاقه‌ای به سخت حرف زدن و آویزون شدن به استعاره‌ها ندارم اما چند تا چیز منو به این کار وادار می‌کنن، یکیش اینه که می‌خوام برای کسی که تازه می‌خواد با من آشنا بشه خودنمایی کنم و چه مبتدیانه این کار رو می‌کنم، مگه نه؟!

(سکوت)

البته، شما اون قدر جذابیت دارید که من رو به تلاش برای خودنمایی وادار کنید. برخلاف خواستم من دیگه باید برم.

(سکوت)

شما لطف دارید، آره فردا هم می‌تونیم با هم باشیم.

(سکوت)

ما محدود به این منظره نیستیم، بازم دارم سخت حرف می‌زنم، بگذریم فردا همدیگه رو توی کوه‌های همین حوالی می‌بینیم.

(سکوت)

تو هم روزِ خوبی داشته باشی، خداحافظ.

چه اتفاقی افتاد که تخیل‌هایم از تصویر خارج شد؟ او چه کسی بود؟ از کجا آمده بود؟

نه حالا باید بخوابم، ذهنم آنقدر خسته است که قدرتِ گشتن و پیدا کردن جواب‌ها را ندارد، شاید فردا درباره‌اش فکر کنم.

کمی دیر بیدار شده‌ام. بی‌تابِ قرارم هستم. نه نمی‌خواهم با یک عشق مسخره به همه چیز گند بزنم اما باور کنید از کنترل خارج است؛ می‌خواهم به همه چیز گند بزنم، آدم عاشقِ ضعف‌ها می‌شود. وقتی شئ صیقلی را توی دست می‌گیرد، ناراضی می‌چرخاندش تا گوشه‌ی زمخت نتراشیده‌ای پیدا کند؛ آرام دست روی آن می‌کشد، به طرز شهوتناکی شیفته‌اش می‌شود و تمام وقتش را به بازی با آن می‌گذراند. یا گاهی که توی آینه نگاه می‌کند، از ریخت خودش حالش بهم می‌خورد، افسرده گوشه‌ای می افتد با خودش ور می‌رود و سوراخی پیدا می‌کند، سوراخ دماغ یا هر سوراخ دیگری، با دقت و پر ولع انگشت توی آن می‌چرخاند، آن وقت تازه می‌فهمد چقدر عاشق خودش است، عاشق آن ریخت تهوع آورش؛ او دارد به همه چیز گند می‌زند.

حالا آماده‌ام و باید بروم، رفتم و حالا اینجایم در میان کوه‌ها.

 - سلام من اینجام، تو کجایی؟

(سکوت)

- خوشحالم که زودتر از من اینجا بودی تا نخوام منتظرت بمونم.

(سکوت)

 - این کوه آروم و بی صدا و اون دریای شلوغ؛ همه چیز از اومدن تو شروع شد. داری آرومم می‌کنی. همیشه پرنده‌ها از جاهای شلوغی مثل ساحل شکار می‌کنن و اون رو به جاهای آرومی مثل کوه می‌یارن. ما حالا توی کوه هستیم، شکارم اینجاست، شکارت اینجاست. بیا اینجا بشینیم و تقسیمش کنیم.

(سکوت)

حالا آن روزها گذشته است. البته این دروغی بیش نیست. دیگر اینجا کوه نیست، حتی دریا هم. اما کوه همینجاست و دریا هم. اینجا تاریک است و پیش از این هم بوده است. او اینجاست، اینجا که تختخواب من است، اینجا که کوه است، اینجا که دریاست با بیکینی زیتونی رنگم دراز کشیده‌ام توی ساحل، به آسمان نگاه می‌کنم، صدای دریا را می‌شود شنید لابه‌لای صدای آدم‌هایی که به آب زده‌اند، آدم‌هایی که توی ساحل زیر چتر آفتابی‌شان لم داده‌اند و با هم حرف می‌زنند، آن‌هایی که آفتاب می‌گیرند و آواز می‌خوانند. آفتاب عمود می‌تابد توی این نور مطلق همه چیز به نظر واقعی می‌آید، مردی که توی آب با تن ماهیچه‌ایی پر مو زنی را بغل گرفته، آن بچه‌ها که بازی احمقانه‌ای می‌کنند، بطری را از آب دریا پر می‌کنند و روی شن‌ها خالی. آن زیرانداز کنارم پهن شده صدایش به گوش می‌رسد ما توی ساحلیم، یعنی بودیم ما توی کوهیم، یعنی بودیم و قرار دشت را برای فردا گذاشته‌ایم که حالا توی دشتیم. باید پیشش اقرار کنم که یک کور مادرزادم، هرچند اهمیتی ندارد چرا که توی این تاریکی هیچ وقت نمی‌بیندم و این نور هم که از من است. به او گفتم که کور مادرزادم، به او گفتم چه اهمیتی دارد، گفتم توی تاریکی هیچ وقت نمی‌بیندم و این نور هم که از من است، به او گفتم توی نور من او تصویری ندارد، گفتم من آنجا که کور مادرزاد نیستم.

حالا همه چیز را می‌دانم.

او باید من را لمس می‌کرد، وقتش بود که من را ببوسد، وقتی که توی ساحل بودیم وقتی توی کوهیم، توی دشت و حالا توی تختخوابم، باید دست و پایم را می‌بست و بازیم می‌داد.

او به طرز عجیبی به دنیا آمده بود با همان هیاهویی که همه به دنیا می‌آیند، باید بیرون می‌زد و بیرون زد. او سر نداشت و بعد تن لش‌اش را هم دور انداختند، بچه‌ی بی سر هیچ بود، بچه نبود، اما بود و بزرگ شد آنقدرکه بتواند توی آن ساحل باشد، توی کوه، دشت و حالا توی تختخوابم.

شاید نباید آن زن را روی دست‌های آن مردِ ماهیچه‌ای می‌گذاشتم. او می‌توانست مرا به بازی بگیرد و داستان را پر ماجراتر کند اما آدم عاشق ضعف‌ها می‌شود، اینطور نیست؟ وقتی شیء صیقلی را توی دست می‌گیرد، ناراضی می‌چرخاندش تا گوشه‌ای زمخت و نتراشیده‌ای پیدا کند. بی‌تابِ قرارم هستم، حالا آماده‌ام که بروم و رفتم و اینجا کوه است.

سلام من اینجام، تو کجایی؟

(سکوت)

بیا همینجا بشینیم، اون بالا هیچی نیست، فقط یه سرازیریه.

حالا آن روزها همیشه کنار من‌اند و او کنار من است، مثل من که توی این تاریکی دنبال نور جهانی می‌روم که نمی‌بینمش، توی نورم آن روزها و او را دنبال خودم می‌کشانم. به هر حال هر نوری که واقعیتی می‌سازد، یک سایه هم دارد که قلبش تاریکی است و یک نور که توی آن واقعیت می‌سازد و سایه که قلبش تاریکی است. آدم عاشق، ضعف‌ها می‌شود، مثل همین سایه وسط این همه نور که قلبش تاریکی است.

 


Balatarin

دیدگاه شما