بخشی از رمان «اعترافاتِ یک نقاب»

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 01:32

نوشته‌ی یوکیو میشیما

ترجمه‌ی حمید پرنیان

نکته: این مطلب، بخشی از رمان «اعترافاتِ یک نقاب» نوشته‌ی یوکیو میشیما است که تمام‌اش هنوز به فارسی ترجمه نشده است. این اثر، یکی از شاهکارهای ادبیاتِ جهان و یکی از عمیق‌ترین و زیباترین رمان‌هایی است که در زمینه‌ی همجنسگرایی نوشته شده است.ترجمه‌ی فارسی این کتاب توسط حمید پرنیان انجام شده است و به‌زودی منتشر خواهد شد.

 

اواخر زمستان بود و من سالِ دومِ راهنمایی بودم. آن‌موقع‌ها شلوارِ بلند می‌پوشیدیم و هم‌دیگر را با نامِ خانوادگیِ خالی صدا می‌کردیم. (در مقاطعِ پایین‌تر که شلوارک می‌پوشیدمْ اجازه نداشتیم از زانو به پایین برهنه باشیم؛ حتا وسط تابستان هم حتمن باید جورابِ بلند می‌پوشیدم. و حالا اولین‌بار است که شلوارِ بلند می‌پوشیدم و از طرفی دیگر مجبور نبودیم با آن جوراب‌های کِش‌دارِ ساق‌بلند پای‌مان را درد بیاوریم. هم‌چنین در مقاطعِ پایین‌تر مجبور بودیم هم‌دیگر را به‌طور رسمی خطاب کنیم.) با این هم آشنا شده بودیم که چگونه معلم‌ها را دست بیاندازیم، که چگونه توی چایخانه‌ی مدرسه صف بیاستیم و چیزمیز بخریم، چگونه بازی‌های جنگلی کنیم و چهارنعل توی حیاطِ جنگلیِ مدرسه بدویم، و این‌که زندگیِ خواب‌گاهی را هم تجربه کنیم. من در همه‌ی این تفریح‌ها مشارکت داشتم الا زندگیِ خواب‌گاهی. قانون حکم می‌کرد که هر دانش‌آموزی باید یک یا دو سالِ دوره‌ی راهنمایی را در خواب‌گاه بگذراند اما والدینِ همیشه-محتاطِ من وضعِ نامطلوبِ جسمی‌ام را بهانه کردند تا من از این مورد مستثنا شوم. و دلیل‌شان باز هم این بود که من را از یادگرفتنِ «چیزهای بد» دور نگه دارند.

تعدادِ دانش‌آموزانِ روزانه خیلی کم بود. تِرمِ آخرِ سالِ دوم بودیم که یک تازه‌وارد به گروهِ کوچکِ ما پیوست. نام‌اش اُومی (Omi) بود. او را به‌خاطر رفتارهای خلافِ مقرراتْ از خواب‌گاه اخراج کرده بودند. اُومی توجه‌ی من را به خود جلب نکرد تا وقتی که اخراج‌اش از خواب‌گاهْ برچسبِ «خلاف‌کاری» بر وی زد و من ناگهان دیدم نمی‌توانم چشم از او بردارم.

یک‌روز یکی از دوستانِ چاق و خوش‌قلب‌ام دوان‌دوان آمد سمتِ من؛ داشت ریزریز می‌خندید و چالِ گونه‌های‌اش پیدا بود. می‌دانستم که هروقت این‌جور رفتار می‌کند حتمن اطلاعاتِ محرمانه‌ای برای گفتن دارد.

گفت «یه چیزی دارم که می‌خوام به‌ات بگم!».

از کنارِ شوفاژ بلند شدم و رفتم پیشِ دوستِ خوش‌قلب‌ام، توی راهرو. به تاقچه‌ی پنجره‌ای تکیه دادیم که می‌توانستی کلِ میدانِ باد-جاروزده‌ی تیراندازی را ببینی. آن پنجره پاتوقی بود برای زارگویی‌های ما.

دوست‌ام گفت «خُب، اُومی ...». بعد مکث کرد، آن‌قدر سرخ شده بود که گویی از گفتنِ بقیه‌اش خجالت می‌کشید. (سالِ پنجمِ مقطعِ پایین که بودیم، یک‌بار داشتیم درباره‌ی «اون» حرف می‌زدیم که این پسر با صراحتِ تمام مخالفت کرد و گفت «همه‌اش دروغِ محض ه – من خوب می‌دونم که مردم از اون کارا نمی‌کنن». یک‌بار هم شنیده بود که پدرِ یکی از دوستان‌مان فلج است، به من هشدار داد که فلج‌بودن واگیر دارد و بهتر است نزدیکِ آن دوست‌مان نشوم.)

«هی! اُومی چی؟» گرچه توی خانهْ شکلِ حرف‌زدن‌ام مودبانه و زنانه بود اما توی مدرسه مانندِ دیگر پسرها خَشن و زمخت حرف می‌زدم.

«حقیقت داره. این یارو اُومی ... می‌گن کُلّی دوست‌دختر داره ... این رو می‌گن!»

باورکردن‌اش آسان بود. اُومی چندسالی از بقیه‌ی ما بزرگ‌تر بود، چندسالی تجدید شده بود. جُثه‌اش از همه‌ی ما گنده‌تر بود، و از چهره‌اش می‌توانستی بخوانی که نسبت به ما از امتیازاتِ جوانیِ بیش‌تری برخودار بود. با حالتی غریزی و بزرگمنشانهْ و از سرِ تحقیرکردنْ بی‌اعتنایی می‌کرد. هیچ‌چیزی را نمی‌توانستی پیدا کنی که از نظر وی شایسته‌ی تحقیرشدن نباشد. از نظر ما یک دانش‌آموزِ ممتازْ یک دانش‌آموزِ ممتاز بود؛ یک معلم یک معلم بود؛ یک پلیس یا دانشجو یا کارمندْ دقیقن پلیس و دانشجو و کارمند بودند. به همین شکل، اُومی هم اُومی بود دیگر؛ غیرممکن بود که بتوانی از چشمانِ تحقیرکننده و خنده‌های استهزاگرش در امان باشی.

گفتم «واقعن؟». و بی‌دلیل یک‌هو به فکرِ دست‌های تیز و فرزِ اُومی افتادم که تفنگ‌های مشقِ نظامیِ ما را تمیز می‌کرد. یادِ چابک‌بودنِ او افتادم وقتی که رهبرِ گروه ما بود؛ همین هم او را عزیزکرده‌ی مربی نظامی و ژیمناستیکِ ما ساخته بود.

«برای همین ه ... به این دلیل ه که ...» دوست‌ام نیشخندی شیطنت‌آمیز زد که فقط پسرهای دوره‌ی راهنمایی می‌توانستند بفهمندش. «خب، می‌گن اون‌اش خیلی بزرگ ه. دفعه‌ی بعد که داریم بازیِ کثیف رو می‌کنیم خودت لمس‌اش می‌کنی و می‌فهمی. اون‌موقع به‌ات ثابت می‌شه».

«بازیِ کثیف» ورزشِ سنتی‌ای در مدرسه‌مان بود؛ بین بچه‌های سال‌اولی و سال‌دومی شایع بود و به‌نوعی راهِ احمقانه‌ای برای وقت‌کُشی به حساب می‌آمد، بیش‌تر شبیه یک مرضِ ناخوش بود تا سرگرمی. آن را توی روزِ روشن و جلویِ چشمِ همگان بازی می‌کردیم. همیشه در میان پسرها یکی (اسم‌اش را بگذاریم الف) پیدا می‌شد که همین‌جور عاطل ایستاده و در عالمِ خود سیر می‌کرد. پسرِ دیگری هم (اسم‌اش را بگذاریم ب) پیدا می‌شد که متوجه‌اش می‌شد و به‌سرعت و با هدفِ توی-مشت-گرفتنِ [دم و دستگاهِ] الف می‌دوید و به مشت می‌گرفت. اگر می‌توانست و موفق می‌شد، سرافرازانه سمتِ دیگران می‌دوید و فریادزنان می‌گفت:

«اوه، بزرگ بود! مالِ الف خیلی بزرگ ه!».

مهم نبود این بازی به چه انگیزه‌ای که انجام می‌شد؛ گویا مقصود فقط آن بود که یک صحنه‌ی خنده‌دار ایجاد شود و قربانی هر چه در دست داشت بیاندازد و دودستی از دم و دستگاه‌اش محافظت کند و مانع از حمله شود. در واقع، پسرها با این بازیْ شرم و حیای خودشان را کشف می‌کردند و آن را در معرض خنده قرار می‌دادند؛ و بعد، چون در جایگاهِ امنِ خنده بودند، می‌توانستند شرمِ مشترک‌شان که در گونه‌های سرخ‌شده‌ی قربانی تجسم می‌یافت را تمسخر کنند.

قربانی هم – انگار که از پیش تعیین شده باشد – داد می‌زد:

«اوه، این ب، عجب آدم کثیفی ه!».

بعد تماشاچی‌ها به‌موافقت و یک‌صدا داد می‌زدند:

«اوه، این ب، عجب آدم کثیفی ه!».

این بازی برای اُومی مثل آب‌خوردن بود. حمله‌های‌اش تقریبن همیشه پیروز بود، آن‌قدری که آدم را به این فکر می‌انداخت که نکند پسرها از خداشان است که مورد حمله‌ی اُومی قرار بگیرند. و قربانیانِ او هم مُدام در پیِ انتقام بودند. اما هیچ‌کدام از حمله‌های‌شان پیروز از آب درنمی‌آمد. همیشه موقع راه‌رفتنْ یک دست‌اش را می‌کرد توی جیب، تا لحظه‌ای که کسی حمله کردْ بلافاصله آن دستِ آزادش را هم بیاورد و سپری دولایه ایجاد کند.

حرفِ دوست‌ام مثل کودی بود برای علفِ هرزِ زهرگینی که درون‌ام کاشته شده. من نیز تا آن‌موقع انگیزه‌ام برای بازیِ کثیف همان انگیزه‌ی کاملن احمقانه‌ای بود که پسرهای دیگر داشتند. اما این حرفِ دوست‌ام گویی «عادت بد» مرا (همان زندگیِ منزوی‌ای که مرا ناخودآگاه از دیگران متمایز می‌کرد) با این بازی، با این زندگیِ اشتراکی، گره‌ای کور زد. این پیوند زمانی در ذهن‌ام محکم و قطعی شد که فهمیدم آن حرفِ دوست‌ام («لمس‌اش می‌کنی و می‌فهمی») معنای ویژه‌ای برای من دارد، معنایی که هیچ‌کدام از دوستانِ معصومِ من هرگز درک‌اش نمی‌کردند.

از آن زمان به بعد بود که دیگر در بازیِ کثیف مشارکت نکردم. از آن لحظه می‌ترسیدم که به اُومی حمله کنم یا موردِ حمله‌ی اُومی قرار بگیرم. همیشه مراقب بودم، و وقتی متوجه‌ی نشانه‌های شروعِ بازی می‌شدم (مثل یک شورش یا خیزش، که می‌توانست از عادی‌ترین حرکات هم ناشی شود)، به گوشه‌ای می‌رفتم و از فاصله‌ی اَمن به اُمی چشم می‌دوختم. ...

حقیقت‌اش این است که تاثیر و نفوذِ اُومی بر ما خیلی پیش‌تر از آنی شروع شده بود که ما ازش آگاه شده بودیم. مثلن جوراب‌ها. آن‌روزها این باورِ غلط که نظامِ آموزشی باید سرباز پرورش دهدْ به مدرسه‌ی ما رسیده بود و به‌اش عمل می‌شد؛ وصیتِ اخلاقیِ ژنرال اِنوکی (Enoki) («ساده باش و مَرد») هم مُدام گفته می‌شد و سر زبان‌ها افتاده بود؛ چیزهایی مثل شال و جورابِ رنگیْ تابو بود. در واقع، هر مُدل شالی مکروه بود، و قانون این بود که پیراهن باید سفید باشد و جورابْ سیاه، یا دست‌کم رنگِ سنگین و موقری داشته باشد. فقط اُومی بود که می‌توانست شالِ سفید و ابریشمی و آن جوراب‌های گُل‌دُرشتی‌اش را بپوشد.

اُومی نخستین کسی بود که آن تابو را به چالش کشید، اُومی در این‌که شرارت‌اش را تطهیر کند و به طغیان ملبس‌اش سازدْ مهارتی فراطبیعی داشت. اُومی از خلالِ تجربه‌های‌اش کشف کرده بود که پسرها در برابر فریبندگیِ طغیانْ دست و پای‌شان سست می‌شوند. اُومی جلوی مربیِ نظامی (این دست و پا چلفتیِ شهرستانیْ افسری بود که حقِ فرمان نداشت، دوستِ خودمانیِ اُومی بود یا این‌طور به نظر می‌رسید که نوکرِ اُومی است) عَمدَن و با حوصله شال‌اش را به گردن می‌آویخت و مرتب‌اش می‌کرد و یقه‌ی پالتوی دکمه‌طلایی‌اش را متظاهرانه مثل ناپلئون بالا می‌زد.

همیشه همین‌طور بوده که طغیانِ توده‌های مُقَلِّد هیچ‌گاه فراتر از تقلیدی حقیر نرفته. ما که می‌خواستیم هم طعمِ طغیان را بچشیم و هم از گزندِ خطراتِ متعاقب‌اش در امان باشیم، از میان طغیان‌های دلیرانه‌ی اُومی فقط می‌توانستیم از جوراب‌های‌اش تقلید کنیم. و (در این مورد) من هم جزوی از آن جمعیت بودم.

ما صبح‌ها که وارد کلاس می‌شدیم و تا درس شروع شود، نه روی صندلیْ که روی میز می‌نشستیم و با هم حرف می‌زدیم و پچ‌پچ می‌کردیم. هر کسی که جوراب‌های رنگارنگ و گُل‌دُرشتی پوشیده بود، همان‌طور که روی میز نشسته بودْ پاچه‌ی شلوارش را می‌زد بالا. و بدین‌گونه چشم‌های مشتاق را بی‌درنگ به تحسین وامی‌داشت:

«وای! چه جوراب‌های شیکی!».

دایره‌ی واژگانِ ما برای تحسین هیچ‌گاه فراتر از واژه‌ی «شیک» نمی‌رفت. اُومی هیچ‌گاه قبل از آخرین لحظه، قبل از شکل‌گیریِ کلاس، سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد؛ اما وقتی ما می‌گفتیم «شیک»، تنها تصویرِ ذهنی‌ای که در سرِ گوینده و شنونده تولید می‌شدْ چیزی نبود جز ظاهرِ والا و فخرفروشِ اُومی.

 

یک‌روز صبح، درست پس از بارشِ برف، زودتر رفتم مدرسه. دیروزش دوستی تلفنی گفته بود که قرار است فردا برف‌بازی کنیم. طبق معمولِ روزهایی که فردای‌اش برنامه‌ی جذابی داشته باشمْ شب را خوابم نبرد و همین‌که کله‌ی سحر چشم‌ام را باز کردمْ عازمِ مدرسه شدم؛ گیجِ خواب.

برف به‌زحمت تا بالای کفش‌ام می‌رسید. و وقتی از پنجره‌ی تِرَن به شهر نگاه کردم، چشم‌اندازِ برفی‌ای که هنوز پرتوِ خورشید به خود ندیده بود، به‌جای این‌که زیبا باشد دل‌تنگ‌کننده بود. برف شبیه باندِ چرکینی به نظر می‌رسید که زخم‌های بازِ شهر را پوشانده بود، بریدگی‌های نامعمولِ خیابان‌ها و کوچه‌های پر پیچ و خم و حیاط‌ها و زمین‌های لُخت را پوشانده بود، و همین هم تنها چشم‌اندازِ زیبایی بود که برف در شهر ایجاد کرده بود.

ترن تقریبن خالی بود و وقتی نزدیکِ ایستگاهِ مدرسه رسید، آفتاب را دیدم که از پشتِ کارخانه‌ها سر بلند کرده بود. این منظره به‌ناگهان سرخوش و شاد شد. دودکش‌های بَدشِگونِ بُرج‌آسا و افت و خیزِ محزونِ سقف‌های تیره و یک‌نواختِ کارخانه‌ها حالا پشتِ خنده‌ی بلندِ نقابی چَندَک زده که برفِ رخشانْ بافته بودش. صحنه از آن چشم‌اندازهای برف‌پوشیده‌ای بود که اغلب پس‌زمینه‌ی تراژیکی برای شورش و انقلاب می‌شود. و حتا چهره‌ی عابران، که از بازتابِ برفْ کمی رنگ‌پریده شده بودند، چهره‌ی دسیسه‌گران را به یادم می‌آوردند.

وقتی توی ایستگاهِ مدرسه نگه داشت و پیاده شدم، برف داشت آب می‌شد و می‌توانستم صدای جریانِ آب را از سقفِ شرکتِ حمل و نقلی بشنوم که جنبِ مدرسه‌ی ما بود. واقعن انگار نور بر زمین پاشیده می‌شد. تراشه‌های روشن و رخشنده‌ی برف خود را گویی به‌قصد خودکشیْ بر باتلاقِ قُلّابیِ پیاده‌رو می‌انداختند؛ کفشِ عابرانْ تمامِ برفِ نشسته بر پیاده‌رو را لگدمال و برفآب کرده بود. داشتم زیر پیش‌آمدگیِ دیوارِ مدرسه راه می‌رفتم که تراشه‌ای خود را به‌اشتباه بر پشتِ گردن‌ام انداخت. ...

از درِ مدرسه که داخل شدم، هیچ ردپایی بر برف نبود. رختکن هنوز قفل بود، اتاق‌های دیگر اما باز بودند.

پنجره‌ی یکی از کلاس‌هایی که در طبقه‌ی هم‌کف بود را باز کردم و برفی که روی بیشه‌ی پشتِ مدرسه نشسته بودْ را تماشا کردم. روی مسیری که از درِ پشتیْ یعنی درست از بالای شیبِ بیشه کشیده می‌شد و می‌آمد سمتِ ساختمانی که من در آن بودم،  ردپاهای بزرگی را می‌توانستم ببینم؛ ردپا مسیر را طی کرده و آمده و رسیده به نقطه‌ای درست زیر پنجره‌ای که من ازش داشتم بیرون را نگاه می‌کردم. بعد ساختمان را دور زده و رفته و پشتِ ساختمانِ علوم ناپدیده شده بود.

کسی پیش از من آمده. پیدا بود که مسیرِ درِ پشتی را پیموده و از پنجره به داخلِ کلاس نگاهی انداخته و چون دیده هیچ‌کس نیستْ رفته پشتِ ساختمانِ علوم. فقط چند نفر از دانش‌آموزانِ روزانه از درِ پشتی می‌آمدند مدرسه. شایعه شده بود اُومی (که یکی از همان دانش‌آموزانِ روزانه بود) صبح‌ها از خانه‌ی یک زنی می‌آید مدرسه. و تا آخرین لحظه‌ی پیش از تشکیل کلاس، خود را نشانِ کسی نمی‌دهد. با این وجود، نمی‌توانستم تصور کنم این ردپاها مالِ کسی دیگر است؛ از روی بزرگی ردپاها مطمئن بودم که مالِ اوست.

از پنجره به بیرون خم شدم و چشم‌های‌ام را تیز کردم؛ پس‌مانده‌هایی از خاکِ سیاه و تازه‌ای بر روی جایِ پاها بود، که ظاهری مصمم و نیرومند به آن‌ها می‌داد. و نیروی توصیف‌نشدنی مرا به سوی آن ردپاها  می‌کشید. احساس کردم که باید با کله از پنجره بیرون بپرم و صورت‌ام را توی آن ردپاها چال کنم. اما طبق معمولْ عصب‌های تنبلِ حرکتی‌ام مرا از شرِ این وسوسه نجات داد. به‌جای این‌که از پنجره شیرجه بزنم بیرون، کیف‌ام را گذاشتم روی میز و بعد به‌تقلا رفتم روی تاقچه‌ی پنجره. وقتی داشتم می‌رفتم بالا، دکمه‌های کاپشَن‌ام با سنگِ تاقچه‌ی پنجره کمی برخورد کرد و شکمِ نحیف‌ام به لبه‌ی تیزِ سنگ کشید و دردی همراه با یک‌نوع شیرینیِ اندوهناک تولید کرد. بعد از این‌که از پنجره پریدم روی برف‌ها، هنوز اندکی درد داشتم که مُحرکی لذت‌بخش بود؛ مرا از شوقِ لرزه‌افکنِ ماجراجویی پر کرده بود. به‌دقت پای‌ام را بلند کردم و دقیقن گذاشتم توی آن ردپاها.

ردپا به نظر بزرگ می‌آمد، اما تقریبن هم‌اندازه‌ی پای خودم بود. به این فکر نکرده بودم که شخصی که این ردپاهای بزرگ را درست کرده احتمالن (چنان‌چه آن‌روزها بین ما شایع بود) روکفشی هم پوشیده بود. حالا که این را دانسته بودم، به خودم گفتم این ردپاها آن‌قدر بزرگ نیستند تا مالِ اُومی باشند.

هرچند حسِ خوبی نداشتم که امیدم نقش بر آب شده و اُومی را پشتِ ساختمانِ علوم نخواهم دید، اما هنوز هم نیرویی مرا به دنبالِ این ردپاهای سیاه می‌کشید. احتمالن انگیزه‌ی من از این لحظه به بعدْ دیگر این نبود که اُومی را آن‌جا ببینم، بل با دیدنِ این ردپاهای رازآمیز و خطاکارْ حسِ مُرَکّبی از اشتیاق و انتقام به این شخصی پیدا کرده بودم که پیش از من آمده و ردپای خود را بر برفِ باکره گذاشته.

سخت نفس می‌زدم و به دنبالِ ردپا رفتم.

راه می‌رفتم و پا روی جای پای او می‌گذاشتم. رفته‌رفته توی ردپاها زمینِ مسطح و سیاه پیدا شد، بعد خاکِ مُرده، بعد گِل‌شده، بعد برفِ روفته، بعد سنگ‌فرش. ناگهان، بی‌که ازش آگاه بوده باشم، کشف کردم که دارم بلندبلند گام برمی‌دارم، درست مثل گام‌برداشتن‌های اُومی.

ردپاها را دنبال کردم و رسیدم پشتِ ساختمانِ علوم؛ از وسطِ سایه‌ی عظیمی که ساختمان بر برف انداخته بود گذشتم، رفتم تا به بلندایی رسیدم که از روی‌اش می‌شد محوطه‌ی پهنِ ورزش را دید. به‌خاطرِ پوستینِ رخشنده‌ای که برف بر همه‌جا انداخته، زمینِ سیصدمتریِ بازی را نمی‌شد از محوطه‌ی نامسطحِ ورزش (که زمین را در خود گرفته بود) تشخیص داد. در گوشه‌ای از محوطه‌ی ورزشْ دو تا درختِ بزرگِ زِلکُوا (zelkova) بود که نزدیک هم بودند، و سایه‌شان که از آفتابِ صبحْ حسابی کشیده و دراز شدهْ روی برف‌ها افتاده، و معنایی به منظره داده و اعوجاجی شاد بخشیده که همیشه مایه‌ی عظمتِ طبیعت بود. درخت‌های بلندِ نارون، زیر بازتابِ برف‌ها و در نورِ افقیِ خورشیدِ صبح‌گاه، با ظرافتی نَرمْ در آسمانِ آبیِ زمستان قد برافراشته بودند؛ و گه‌گاه برف‌ها مثل گَردهای طلا از روی شاخه‌های بی‌برگِ افراها فرو می‌لغزیدند. نوکِ سقفِ خوابگاه‌ها پشتِ محوطه‌ی ورزش به صف بودند، و درخت‌چه‌های پشتِ آن‌ها بی‌حرکتْ گویی در خواب بودند. همه‌چیز چنان خاموش بود که حتی صدای لغزیدنِ برف نیز بلند و بسیط به گوش می‌آمد.

این پهنایِ مُشَعشَع، برای لحظه‌ای چشمان‌ام را کور کرد.

منظره‌ی برفی شبیه ویرانه‌های تازه‌ی یک کاخ بود: روشنی و شکوهِ بی‌کرانی که بر این تَردَستیِ برفْ نشسته بود از همان جنسی بود که در ویرانه‌ی کاخ‌های باستانی می‌توان سراغ گرفت. و در گوشه‌ای از این ویرانه‌ها، در برفِ روی زمینِ پانصدمتری، چند حرفِ بزرگِ لاتین نقش بسته بود. نزدیک‌ترین‌شان به منْ دایره‌ای بزرگ بود، یک O. بعدی یک M بود. و بعد از آن، حرفی هنوز در حال نوشته‌شدن بود، یک Iی بلند و کلفت.

Omi (اُومی) بود. ردپاهایی که دنبال کرده بودم، مرا به O و بعد به M و سرانجام به خودِ اُومی رسانده بود که داشت با پوتین‌های‌اش حرفِ I را می‌کشید؛ از بالای شالِ سفیدش به زمین نگاه می‌کرد و هر دو دست‌اش را کرده بود توی جیبِ پالتوی‌اش. سایه‌اش، موازی با سایه‌ی درخت‌های زِلکُوا، جسورانه کشیده شده بود روی برف.

گونه‌های‌ام داغِ داغ بود. گلوله‌ای از برف درست کردم و به سمت‌اش پرتاب کردم. زیاد دور نرفت.

آن‌موقع بود که نوشتنِ I را تمام کرد و احتمالن بر حسبِ تصادف به سویِ من نگاه کرد.

داد زدم «سلام!».

گرچه از این می‌ترسیدم که اُومی از آن واکنش‌های تلخِ خاصِ خودش نشان دهد، اما شوری وصف‌ناشدنی مرا وادار کرد تا همین‌که سلام کردمْ سراشیبی را بدوم پایین و به سوی او روم. می‌دویدم که صدایی به سمت‌ام طنین‌انداز شد که ورای پندارِ من بود؛ صدایی دوستانه از طرفِ اُومی، صدایی که از قدرتِ او سرشار بود:

«هی! پات رو روی حرف‌ها نذار!».

او آن‌روز صبح قطعن آدمِ متفاوتی به نظر می‌رسید. قانون‌اش این بود که هیچ‌وقت کتاب و دفترش را با خودش نمی‌برد خانه، همان‌جا توی کمدش می‌گذاشت و صبحِ روزِ بعدش با دست‌های خالیِ در جیب فرورفته می‌آمد مدرسه و کت‌اش را زبردستانه آویزان می‌کرد و آخرین نفری بود که پیش از تشکیلِ کلاس وارد می‌شد. آن‌روز مگر آفتاب از کدام طرف درآمده بود! نه‌تنها او الان باید جای دیگری بود و سرش گرمِ کارِ دیگری، بل با لبخندی بی‌سابقه به من سلام هم داده بود، سلامی که هم‌زمان دوستانه و خشن بود. به من سلام داده بود! به منی که همیشه مثل بچه‌دماغوها تا می‌کرد، با تحقیر رفتار می‌کرد. من چه اشتیاقی برای این لبخند، برای برقِ این دندان‌های سفید و جوان داشتم!

اما وقتی نزدیک‌تر رفتم تا چهره‌ی خندان‌اش را دقیق‌تر ببینم، قلب‌ام از آن شوری که موقعِ «سلام»کردن یافته بود تُهی گشت. حالا ناگهان تردیدْ فَلَجم کرده بود. همین‌که پی بردم اُومی اساسن آدمِ بی‌کَس و تنهایی است، پاهای‌ام از دویدن ایستادند. لبخندش هم احتمالن سِپَری بود برای پنهان‌کردنِ این نقطه‌ضعفی که اتفاقی کشف‌اش کرده بودم. این مساله اما آن‌قدر به من آسیب نزد که به تصویرِ ذهنیِ من از او.

لحظه‌ای که آن حروفِ نقش‌بسته بر برف را دیدم، شاید ناخودآگاهانه متوجه‌ی تمام زیر و زِبرهای بی‌کسی و تنهایی او شدم؛ هم‌چنین فهمیدم انگیزه‌ی واقعی او چیست که صبحِ به این زودی به مدرسه آمده (شاید حتی برای خودش هم آشکار نبود). ... اگر صَنَمِ من که حالا روح‌اش در مقابل‌ام به زانو درآمده و بهانه می‌آورد که «من برای برف‌بازی آمده‌ام»، چیزی در من ناپدید شده که قطعن بااهمیت‌تر از غروری است که از او لکه‌دار گشته. احساس کردم حالا افسارِ صحبت‌کردن در دستانِ من است، و با دست‌پاچگی سعی کردم تا چیزی برای گفتن پیدا کنم.

بالاخره گفتم «امروز قرار بود برف‌بازی کنیم، نه؟ فکر کردم امروز برفِ سنگینی می‌آد».

«مم». قیافه‌ی بی‌تفاوتی به خود گرفت. فَک‌های قدرتمندش سفت شدند و حقارتِ ترحم‌برانگیزی سمتِ من روانه شد. معلوم بود که داشت سعی می‌کرد تا با من مثل بچه‌ها برخورد کند، و چشم‌های‌اش دوباره شروع کردند گستاخانه برق‌زدن. گویا در یک قسمتِ ذهن‌اش داشت از من تشکر می‌کرد که درباره‌ی این حروفِ نقش‌بسته بر برف چیزی نمی‌پرسم، و من شیفته‌ی آن تقلایِ دردناکِ او شده بودم که می‌کرد تا این حسِ قدردانی را در خودش سرکوب کند.

گفت «پوووه! از پوشیدن این دستکش‌های بچه‌گانه نفرت دارم».

«اما دستکش‌های پشمی‌ای مثل این رو آدم بزرگ‌ها هم می‌پوشن».

«بیچاره! شرط می‌بندم حتی نمی‌دونی دستکشِ چرمی چه حسی می‌ده. بیا ....».

و دستکش‌های چرمیِ خیس‌اش را بی‌خبر سمتِ صورت‌ام پرتاب کرد.

جا خالی دادم. حالِ شهوانیِ خَشنی درون‌ام شعله کشید، گونه‌های‌ام را سرخ کرد. خودم را دیدم که دارم با چشم‌های زلال‌ام به او خیره نگاه می‌کنم. ...

از آن زمان به بعد بود که عاشقِ اُومی شدم.

 

این اولین عشقِ من در زندگی بود. و (امیدوارم بر من ببخشید که چنین بی‌پرده حرف می‌زنم) آشکارا عشقی بود که با بَدن‌کامی‌ْ (یا میل به بدن) گره‌ای کور خورده بود.

بی‌صبرانه چشم به آمدنِ تابستان یا دست‌کم آغازِ تابستان دوخته بودم. می‌اندیشیدم قطعن تابستان با خودش فرصتی می‌آورد تا بتوانم بدنِ برهنه‌ی او را ببینم. هم‌چنین، در عمقِ وجودمْ تمایلی شرمگین پرورده می‌شد. تمایل به دیدنِ آن «چیز بزرگِ» او.


Balatarin

دیدگاه شما