تحولِ دریایی

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 01:39

نوشته‌ی ارنست همینگوی

ترجمه‌ی رامتین شهرزاد

 

توضیح: ارنست همینگوی (1899 تا 1961) نویسنده و روزنامه‌نگار برجسته‌ی امریکایی و از مهم‌ترین نام‌ها در ادبیات قرن بیستم میلادی بود. این داستان کوتاه، در سبکی مشابه داستان بسیار مشهورتر «تپه‌ها شبیه به فیل‌های سفید» نوشته شده است. در «تپه‌ها...» همینگویی موضوع سقطِ جنین را سوژه‌ی داستانی قرار داده بود و اینجا موضوع داستانی، بایسکشوآلی است.

 

دختره گفت: «نه، نمی‌توانم.»

«منظورت اینه که نمی‌خواهی.»

دختر گفت: «نمی‌توانم. منظورم فقط همینه.»

«منظورت اینه که نمی‌خواهی.»

دختر گفت: «خیلی‌خُب. تو به روش خودت بفهم.»

«من روش خودم ندارم که. به خدا قسم دلم می‌خواست داشتم.»

دختر گفت: «مدت‌هاست به روش خودت هستی.»

 

هنوز زود بود و کسی به جز ساقی بار و این دو نبودند که بر میزی گوشه‌ی کافه نشسته بودند. اواخر تابستان بود و هر دو پوستی بُرنزه داشتند، پس قیافه‌شان در پاریس غریبه می‌زد. دختر پیراهن پارچه‌ی تویید[1] به تن داشت، پوستِ نرم طلایی داشت، موهایش بلوندِ کوتاه بود و بالای پیشانی‌اش به زیبایی تمام رشد کرده بود. مرد نگاهی به او انداخت.

 

گفت: «دختره رو می‌کشم.»

دختر گفت: «لطفاً این کار را نکن.» دست‌هایی بسیار ظریف داشت و مرد نگاهی به دست‌هایش انداخت. دست‌هایی باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بودند.

«می‌کنم. به خدا قسم دختره را می‌کشم.»

«این کارت هیچ‌کسی را خوشحال نمی‌کند.»

«نمی‌شد قاطی یک موضوع دیگر بشوی؟ نمی‌شد یک گند دیگر می‌زدی؟»

دختر گفت: «به‌نظر که نمی‌شد. حالا می‌خواهی چه کار کنی؟»

«گفتم که.»

«نه؛ منظورم در واقعیت است.»

مرد گفت: «نمی‌دانم.» دختر نگاهی به او انداخت و دست‌اش را دراز کرد. گفت: «فیلِ[2] پیرِ بیچاره.» مرد نگاهی به دستش انداخت و دست‌اش را لمس هم نکرد.

گفت: «نه، ممنون.»

«متاسفم گفتن هم هیچ کمکی نمی‌کند.»

«نه.»

«به تو هم نگوید چه شد؟»

«بهتره نشنوم.»

«خیلی عاشقِت هستم.»

«آره، همین هم اثباتش می‌کند.»

دختر گفت: «من متاسفم، حتی اگر تو متوجه‌اش نشده باشی.»

«متوجه‌اش هستم. وحشتناک شده. متوجه‌ام.»

دختر گفت: «هستی. البته، این اوضاع را بدتر هم می‌کند.»

مرد نگاهی به او انداخت: «قطعاً. تمام مدت متوجه‌اش هستم. تمام روزها و تمام شب‌ها. مخصوصاً تمامیِ شب‌ها. متوجه‌ام. لازم نیست نگران این یکی باشی.»

دختر گفت: «متاسفم.»

«اگر یک مرد بود...»

«این را نگو. نمی‌توانست یک مرد باشد. خودت هم می‌دانی. به من اعتماد نداری؟»

مرد گفت: «بامزه است. بهت اعتماد داشته باشم. واقعاً بامزه است.»

دختر گفت: «متاسفم. فقط همین را می‌توانم بگویم. اما وقتی همدیگر را می‌فهمیم، بهتره ادا درنیاوریم که متوجه چیزی نیستیم.»

مرد گفت: «نه، فکر کنم که نه.»

«اگر بخواهی پیش تو برمی‌گردم.»

«نه. دیگر تو را نمی‌خواهم.»

آن‌ها مدتی هیچی نگفتند.

دختر پرسید: «باور نداری عاشقت باشم، مگر نه؟»

مرد گفت: «بهتره در موردش حرف نزنیم.»

«واقعاً باوری به عشقم به خودت نداری؟»

«چرا عشق‌ات را ثابت نمی‌کنی؟»

«قدیم این شکلی نبودی. نمی‌خواستی هیچی را ثابت کنم. این کار تو مودبانه نیست.»

«دختر بامزه‌ای هستی.»

«تو نیستی. تو مرد خوبی هستی و این قلبم را می‌شکند که بروم و رهایت کنم...»

«البته، مجبوری بروی.»

دختر گفت: «آره. مجبورم و خودت هم این را می‌دانی.»

مرد مدتی هیچ نگفت و دختر نگاهی به او انداخت و دختر دوباره دست دراز کرد. ساقی در آن سمت بار ایستاده بود. صورت‌اش سفید بود و جلیقه‌اش هم سفید بود. آن دو را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان خوش‌تیپی هستند. او زوج‌های خوش‌تیپ زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج‌های جدیدی که با هم آشنا شده بودند که دیگر مدت‌ها بود به زیبایی قبل‌شان نبودند. البته او به این موضوع فکر نمی‌کرد، بلکه دل‌مشغول یک اسب بود. نیم ساعت دیگر می‌توانست به آن سمت خیابان برود و ببیند اسب انتخابی‌اش، برنده شده است یا نه.

دختر پرسید: «نمی‌شود فقط با من خوب باشی و بگذاری بروم؟»

«مگر فکر می‌کنی دارم چه کار می‌کنم؟»

دو نفر از در رد شدند و سمت بار رفتند.

ساقی سفار‌شان را گرفت: «بله، آقا.»

دختر پرسید: «نمی‌شود مرا ببخشی؟ حالا که همه‌چیز را می‌دانی؟»

«نه.»

«فکر نمی‌کنی آنچه بهش مجبور بودیم و انجام‌اش دادیم، هیچ فرقی در درک‌مان درست می‌کند؟»

مرد جوان به تلخی تمام گفت: «"فسق هیولایی در صورتی چنین زیبا است" که باید چیزی باشد یا نیازهایی دیگر که نمایان می‌شوند. بعد چیز دیگری است، یک چیزی، بعد فقط هم‌آغوشی می‌ماند. من یکی کنار می‌کشم.»

دختر گفت: «نگو فسق. اصلاً مودبانه نیست.»

مرد گفت: «انحراف.»

یکی از مشتری‌ها خطاب به ساقی گفت: «جیمز[3]، چقدر امروز قیافه‌ات خوب شده.»

ساقی گفت: «قیافه‌ی خودت هم امروز خیلی خوب شده.»

مشتری دیگر گفت: «جیمز پیر. جیم، چاق‌تر شدی.»

«مزخرف شده این‌جوری که من دارم می‌گذرانم.»

مشتری دیگر گفت: «جیمز، یادت نره برندی[4] هم بهش اضافه کنی.»

ساقی گفت: «نه آقا، به من اعتماد داشته باشید!»

دو مشتری نشسته بر پیشخوان بار نگاهی به دو نفر نشسته پشت میز انداختند، بعد دوباره به ساقی نگاه کردند. سمت ساقی آرامش موج می‌زد.

دختر گفت: «ترجیح می‌دهم از این جور کلمه‌ها استفاده نکنی. اصلاً لازم نیست از چنین کلمه‌هایی استفاده کنی.»

«پس می‌خواهی این کارت رو چی صدا بزنم؟»

«لازم نیست چیزی صدایش بزنی. اصلاً لازم نیست هیچ اسمی روی این کارم بگذاری.»

«یک اسمی برای این کار داریم.»

دختر گفت: «نه. ما کلی چیزهای مختلف پیش خودمان درست می‌کنیم. خودت این را می‌دانی. خودت هم به‌موقع‌اش کلی از این کلمه‌ها استفاده می‌کنی.»

«لازم نیست دوباره این را بگویی.»

«چون الان برایت توضیح دادم.»

مرد گفت: «خیلی خُب، خیلی خُب.»

«می‌خواهی بگی همه‌اش اشتباهه. می‌دانم. همه‌اش اشتباه است. اما من که برگشتم. گفتم که برمی‌گردم. بلافاصله بعدش برگشتم.»

«نه، این کار را نکردی.»

«برگشتم.»

«نه، برنگشتی. پیش من که برنگشتی.»

«حالا خودت می‌بینی.»

مرد گفت: «آره. گندش توی همین است. احتمالاً همین کار را می‌کنی.»

«البته که می‌کنم.»

«حالا برو.»

دختر باورش نمی‌شد هرچند صدایش خوشحال بود: «واقعاً؟»

صدای مرد برای خودش هم غریبه می‌زد: «برو.» نگاهی به دختر انداخت، به حالت لب‌هایش و خمیدگی استخوان‌های گونه‌اش، به چشم‌هایش و طوری که موهایش بالای پیشانی بلند شده بودند و بر گوشه‌ی گوش‌اش و بر گردن‌اش نگریست.

دختر گفت: «واقعاً که این حرف را نمی‌زنی. اوه، تو چقدر دل‌نشینی. چقدر با من خوب هستی.»

صدای مرد خیلی عجیب شده بود. خودش هم آن را نمی‌شناخت: «و وقتی برگشتی به من همه چیز را گفتی.» دختر سریع نگاهی به او انداخت. چیزی در مرد تمام شده بود.

دختر خیلی جدی پرسید: «می‌خواهی بروم؟»

مرد جدی گفت: «آری. همین الان.» صدایش همان صدای قبل نبود و دهانش خیلی خشک شده بود. گفت: «حالا.»

دختر بلند شد و سریع بیرون رفت. برنگشت مرد را نگاه کند. مرد رفتن او را نگاه می‌کرد. دیگر به‌اندازه‌ی قبل خوش‌تیپ نمی‌زد، قبل از آنکه به دختر بگوید برو. از پشتِ میز بلند شد، دو رسید را برداشت و همراه‌شان سمت پیشخوان بار رفت.

به ساقی گفت: «جیمز، مرد متفاوتی شدم. حالا مرا مرد متفاوتی خواهی دید.»

جیمز گفت: «بله، آقا؟»

مرد جوان قهوه‌ای گفت: «جیمز، فسق چیزی بسیار غریب است.» نگاهی به دریا انداخت. همین که به شیشه‌ نگریست، دید آن‌قدرها هم مرد متفاوتی نشده است. دو مرد دیگر جلوی پیشخوان کنار کشیدند تا جا برایش باز شود.

جیمز گفت: «آقا، دقیقاً همین هستید.»

دو مرد دیگر کمی بیشتر کنار کشیدند، تا او آنجا احساس آسودگی کند. مرد جوان خودش را بر آینه‌ی پشت پیشخوان دید. گفت: «جیمز، مرد متفاوتی بودم.» به آینه نگریست و دید تقریباً درست می‌گوید.

جیمز گفت: «آقا، خیلی هم خوب به‌نظر می‌رسید. قطعاً تابستان را خیلی خوب گذرانده‌اید.»



[1] Tweed

تویید، نوعی پارچه‌ی از جنس پشم که اغلب راه‌راه تولید می‌شود

[2] Phil

[3] James

[4] Brandy


Balatarin

دیدگاه شما