بهار آمده و یک شعرِ دیگر

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:13

سروده‌ی فاطمه اختصاری

 

1

 

بهار از تهِ درّه سوار یک اتوبوس

به جاده آمده با چند حرکت معکوس

که خون بریزد و قرمز شود تمام ورق

به شعر من برگردد مسافرِ احمق

بهار آمده با چپّه کردنِ کامیون

در اولین خبرِ داغِ توی تلوزیون

بهار آمده با ساک بسته، با چمدان

بهار برگشته زیر آینه قرآن

بهار آمده با بوسه‌ی خداحافظ

بهار آمده به خانه‌ی دو دخترِ لز

بهار آمده با یک بلیط مجبوری

بهار آمده به چارشنبه‌ی صوری

بهار آمده با مویِ گیر کرده به چاه

بهار آمده با نوحه خوانیِ مداح

بهار آمده با یک سرنگ خون‌آلود

بهار آمده با چند شادی محدود

بهار آمده با پله‌های زیرزمین

بهار آمده با بسته‌هایی از هروئین

بهار آمده با یک فریزر خالی

بهار آمده با خستگی و بی‌حالی

بهار آمده با چند تا لباس کثیف

بهار آمده با خوردنِ شراب از قیف

بهار آمده با دردهای آخر سال

بهارِ سر کوبیدن به جیغ‌های متال

بهارِ بوسه گرفتن میان کوچه‌ی پرت

بهارِ آمدنِ تو به خانه با هر شرط!

بهارِ دیدنِ تو توی پارک، کز کرده

بهار که بدنم را پر از فلز کرده

بهارِ ما تنهاها، بهارِ ما شرها

بهارِ آمده با باز بستنِ درها

بهارِ لعنتیِ گه، بهارِ سالی بد

بهارِ غرق شده توی خونِ بیش از حد

 

2

 

بوی پوسیدنِ در از لولا

قرمزِ تندِ لباسی نازک

بوی چرخیدن در با دستت

بی تعارف بدن و حرفت رک

بوی وارد شدن باد به هال

بوی لرزیدن من بعد از شوک

بوی پوسیدگی پنجره‌ها

شوهرم از تو بدش می‌آید

بوی انداختنِ پرده به دور

اشک درگیرِ نباید... باید...

بوی آغوش در آغوش شدن

وسط قرمزی بیش از حد

بوی پوسیدنِ در از قفلش

خاطراتی که به بادم داده

بوی در رفتنِ با شک قاطی

اتفاقی که تو را افتاده

بوی خارج شدنِ زن از شعر

و خودارضایی من با یادِ ...


Balatarin

دیدگاه شما