دیوارهای مه

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:19

سروده‌ی رامتین شهرزاد

Ramtiin@gmail.com

توضیح: شعری از سال 1381. از اوج رابطه‌ام با اولین دوست پسر زندگی‌ام، رابطه‌ای که نزدیک به هفت سال طول کشید اما درنهایت به سختی و اندوه، پایان گرفت. به یاد و خاطره‌ی سدریک.

 

به من گفته بودی،

گفته بودی هیچ چیزی فرقی نمی‌کند

چشم گرداندی آن سوی خیابان خیره شدی به یک مجهول

زمزمه کردی باید فراموش کرد،

گفتی آخر به کجا؟ به کجا؟

و من نشسته بودم روی چمن‌ها

کاغذها را پر می‌کردم از نقاشی‌هایی که

تصویرهای ساده داشتند.

 

کجا؟ از این سمت؟

از آن سمت که دست دراز کرده‌ای

می‌گویی شاید همین طرف

یا آن طرف... یا...

کجاست؟

آخر کجاست؟

سر تکان می‌دهی و سیگار می‌گیرانی

و چشم می‌بندی شاید دنیا تمام شود

(تمام می‌شود؟)

و سر می‌خورد تمام لحظه‌ها

پشت پلک‌هایت جمع می‌شوند

وزن هوا آزارت بدهد

دیوارهای سربی عذابت بدهند

و چیزهایی همیشه توی گوش‌هایت زمزمه کنند

داستان‌هایی که همیشه می‌ترسیدی

واقعیت داشته باشند

حالا واقعی شده‌اند

حالا پشت سرت می‌خندند

حالا همه غریبه شده‌اند

حالا تو مانده‌ای با یک بسته از آن سیگارهای مورِ سفید

و یک فندک.

 

من؟

خم شده روی یک کاغذ

فکر می‌کردم

نقاشی‌های تازه می‌کشیدم

فکر می‌کردی

می‌آمدی

لبخندها را از صورتم کنار می‌زدی

دست می‌انداختی بین موهایم

به چشم‌هایم نگاه می‌کردی

جایی بودیم که ابرهایش هنوز

پنبه‌ای بودند.

 

(پنبه‌ها را چنگ می‌زدی

جلوی چشم‌هایت نگاه می‌کردی

رها می‌کردی با باد بروند

من می‌خندیدم می‌دویدم بازی می‌کردم

و چشم‌هایم مثل گنجشک‌های صبح‌های خیلی زود

مهربان بود.)

 

هنوز دست می‌انداختی بین حلقه‌های مو

و من نگاه می‌کردم به آسمان

و چشم‌هایم خسته که می‌شد

کنارم با گرمای سلول‌های واقعی بدنی که سرد نمی‌شد

داستان‌هایی می‌ساختی

که قشنگ بود.

و همه چیز هنوز چقدر بوی نان‌های داغ را می‌داد

وقتی بر می‌گشتی

و دست‌هایت از رنگ‌های زرد پر بود.

 

* * * *

 

پشت درهای بسته

روی تخت

می‌گذاشتی ساعت از روی

مچ دستت سر بخورد

بیافتد خیلی دور

تیک تاک دیگر نباشند

مرا می‌گذاشتی روی فرش

کنار تمام نقش‌های گل‌های ریز سرخ

تا کاغذها و کتاب‌ها و تمام زیبایی‌های دنیا را جمع کنم

روی یک خط نوشته

که با تمام وجود برای تو بود.

تو لبخند می‌زدی.

می‌نشستی نگاه می‌کردی

من زنده می‌شدم.

می‌نشستی نفس‌هایم را دنبال می‌کردی

که بین

ذره‌های شناور هوا،

روبه‌روی لحظه‌هایمان

داشت داستان می‌نوشت

می‌نشستی گوش می‌کردی

آرام برایت زمزمه می‌کردم

خطوطی که ساده از خودمان می‌گفت.

 

نفس‌هایت گرم می‌شد

من آرام بین دست‌هایت جمع می‌شدم

چشم‌هایم را می‌بستم: گرم‌ می‌شدم.

 

(و بعد بلند می‌شدم تا دگمه را بزنم.

تا یک آهنگ دیگر پخش شود.

اگر تو خوش‌ات نمی‌آمد

می‌گفتی یک آهنگِ دیگر پخش شود.

من فقط لبخند می‌زدم.)

 

* * * *

 

- «رامتین! این دیوار‌ها از چی هستند؟

این‌ها که همه‌اش سنگین می‌شوند

روی شانه‌های‌مان فرو می‌ریزند

این‌ها... چی می‌گویند؟

چرا؟

رامتین...

چرا؟

من... می‌ترسم

من... فکر می‌کنم پشت این دیوارها هیولا باشد

سیاه پوشی منتظر ما

منتظر خوردن ما...

من

می

.

.

 

* * * *

 

چه فرقی دارد؟ وقتی

تمام روزها مثل شب‌ها پر شده باشند

از چراغ‌های

آتشین

چشم‌ها همیشه بسوزند، از خستگی بی‌پایان،

چه فرقی می‌کند از کدام سمت؟

هر طرف که پیش بروی یک دیوار هست، نقره‌ای

از جنس مه

هر طرف که پیش بروی تو را پس می‌زند.

و من

تمام دیوارها را هم که پر کنم

از کاغذهای خیس خورده‌ی

نقاشی‌هایی که با تپشِ قلب‌های تو پر شده باشند،

باز هم دیوار جدیدی هست که پر نمی‌شود

و نقاشی‌ها را

باد می‌برد،

باد هم نبرد، یک طوفان یک جایی منتظر هست

و طوفان تو را با خودش می‌برد

و تو بین بادها و ابرها و آتشی که از آسمان می‌بارد

محو می‌شوی.

یک روز محو می‌شوی

و من

چشم را می‌دوزم به پنجره،

به آن‌ سوی دیوارهای مه،

آرزو می‌کنم

لبخندهایت گرم باشد.

آرزو می‌کنم جایی رسیده باشی که...

می‌خواستی بروی

تو می‌خواستی بروی

و زندگی هنوز جریان دارد

باور نمی‌کنی؟

نبض بگیریم؟

 

نبض می‌گیریم

می‌زند: نود تا در دقیقه

و هیچ وقت هم تمام نمی‌شوند: نه دقیقه‌ها

نه کاغذهایی برای پر شدن از نقاشی‌هایی که

ساده بودند.


Balatarin

دیدگاه شما