درباره‌ی گرگوری کورسو

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:48

 

(1930 تا 2001 میلادی)

 

گرگوری کورسو[1] چهره‌یی کلیدی در جنبش بیت[2] بود، یعنی گروهی از نویسنده‌های سنت‌شکن که بانیِ تغییرات اجتماعی و سیاسی گسترده‌ای شدند که ایالات متحده را در دهه‌ي 1960 دگرگون ساخت. شعرهای خودانگیخته، بابصیرت و لبریز از الهام کورسو، الن گینزبرگ[3] را برانگیخت تا او را با لقبِ «بیداری‌بخش جوان‌ها» توصیف کند. کورسو اوجِ شهرت خود را در دهه‌های 1960 و 1970 شاهد بود ولی تا اواخر قرن بیستم همچنان خوانندگان و منتقدان را تحت‌تاثیر خود قرار می‌داد. دنیس بارون در مرور کتاب آمریکایی[4]، دفتر شعرهای جدید و منتخب شعرهای گذشته‌ی سال 1989 کورسو را این چنین توصیف کرد، «گرگوری کورسو علارغمِ شک، عدم‌قطعیت، ‌روش‌های آمریکایی و مرگ فراگیر حاکم بر آثار خود همچنان به کار خودش ادامه می‌دهد و خوشحالم که او هنوز هم پیش می‌تازد.»

کورسو در سال 1930 از والدینی نوجوان متولد شد که یک سال بعد از تولد او، از هم جدا شدند. او کودکی خود را در پرورشگاه‌ها و یتیم‌خانه‌ها گذراند. در یازده سالگی، برای زندگی پیش پدر واقعی خودش رفت که دوباره ازدواج کرده بود. کورسو تبدیل جوانی سرکش و مزاحم شد، بارها از خانه فرار کرد و آخرسر کارش ختم به دارالتادیب شد. یک سال بعد او را با یک رادیو دزدی گرفتند و در دادگاه مجبور به شهادت علیه دلالی شد که اجناس غیرقانونی خرید و فروش می‌کرد. هرچند در دادگاه شاهد بود ولی پسر دوازده ساله چندین ماه را در زندان گذراند. او در نوشته‌ی زندگی‌نوشت خود برای شعرِ جدید آمریکایی[5] نوشت، دیگر زندانی‌ها «زننده از من سوء‌استفاده می‌کردند و آن وقت‌ها من واقعاً مثل یک فرشته بودم، وقتی غذایم را می‌دزیدند و کتکم می‌زدند و گه توی سلولَم می‌انداختند، من... بیرون می‌آمدم و رویای زیبایم را برایشان تعریف می‌کردم، رویای دختری شناور در هوا که توی یک چاه‌ عمیق فرود می‌آمد و فقط خیره نگاهم می‌کرد.» کورسو بعد از زندان، سه ماه را تحت‌ مراقبت در بیمارستان گذراند.

وقتی کورسو شانزده ساله بود، برای سه سال حبس به اتهام دزدی به زندان برگشت. در آنجا گسترده آثار کلاسیک را خواند،‌ شامل نوشته‌های فئودور داستایوفسکی، استاندال، پرسی بیشه شِلی، توماس چاترتون و کریستوفر مارلو[6]. بعد از آنکه در سال 1950 آزاد شد، ابتدا کارگر ساختمانی در نیویورک شد، بعدها گزارشگر روزنامه در لس‌آنجلس شد و عاقبت ملوان کشتی عازمِ آفریقا و آمریکای جنوبی. اولین بار گینزبرگ را در شهر نیویورک دید، شاعر محبوبِ بیت که نزدیک‌ترین دوستی را با کورسو پیدا کرد. این دو در بار دهکده‌ي گرینوویچ[7] در سال 1950 همدیگر را دیدند، زمانی که کورسو روی اولین شعرهایش کار می‌کرد. کورسو تا آن زمان فقط شعرهای کلاسیک خوانده بود و گینزبرگ شاعران معاصر و آثار تجربی را به او معرفی کرد. فقط چند سال بعد کورسو خطوطی طولانی و ‌ویتمن‌‌وار می‌نوشت که شبیه به سبکی بود که گیزنبرگ برای آثار خود بسط داده بود و استفاده می‌کرد. عبارات‌های لبریز از کلمات سوررئال که در همان زمان در آثار گینزبرگ منتشر شدند، می‌توانند تاثیر متقابل از طرف کورسو را در شعر گینزبرگ پیشنهاد بدهند.

کورسو در سال 1954 به‌همراه چند شاعر مهم دیگر به بوستون نقل مکان کرد، شاعرانی چون ادوارد مارشال و جان واینرز که در کار پژوهش بر صدای شاعرانه بودند. تمرکزِ زندگی کورسو در اینجا «مکتب بوستون» نبود (لقبی برای شاعران این منطقه از امریکا) بلکه او در کتابخانه‌ی هاروارد وقت خود می‌گذراند، جایی که روزها به خواندن آثار بزرگانِ شعر مشغول بود. اولین شعرهایش در سال 1954 در مباحث هاروارد[8] منتشر شد و نمایشنامه‌اش در این زمانه‌ی آشفته[9] در همین سال‌ها توسط دانشجوهای دانشگاه اجرا شد که متمرکز بر گروهی از آمریکایی‌ها بود، وقتی اتوبوس‌شان جایی در میانه‌ی قاره از کار می‌افتد و بوفالوها احاطه‌شان کرده‌ بودند.

دانشجوهای هاروارد و رادکلیف، هزینه‌ي چاپ اولین کتاب کورسو را پرداخت کردند، بانوی پاکدان وراج و دیگر شعرها[10]. شعرهای ارائه شده در این دفتر، عموماً کارهای دوران کارآموزی او و عمیقاً مدیون مطالعات این دوران کورسو درنظر گرفته می‌شوند. بااین‌حال، آن‌ها در استفاده‌ی ممتازشان از ریتم جاز مبتکرانه هستد – مشهورتر از همه در «فاتحه‌یی برای بِرد پارکِر موسیقی‌دان[11]» که بسیاری آن را قوی‌ترین شعر کتاب می‌دانند – و همین‌طور در هم‌آوایی‌اش با انگلیسی محاوره‌یی و گویش هیپستِر[12]. کورسو زمانی در مصاحبه‌اش با گاوین سِلِری برای مصاحبه‌های ریورساید[13]، در مورد استفاده‌اش از ریتم و وزن گفت:‌ «موسیقی من، خودساخته است. چیزی کاملاً طبیعی است. من با وزن بازی نمی‌کنم.» به عبارتی دیگر، کورسو معتقد بود که وزن باید طبیعی، از صدای شاعر بیرون بیاید و نباید آگاهانه آن را انتخاب کرد.

روئل دِنی[14] در مرور بانوی پاکدان وراج و دیگر شعرها این سوال را پرسید که آیا «گویش زبانیِ گروهی کوچک از جامعه،» همانند زبان بوپ[15]، می‌تواند «برای آنانی جذاب باشد» که شامل این فرهنگ نمی‌شوند؟ او نتیجه گرفت که کورسو، «نتوانسته توازنی غنی بین گویش گروهی بی‌بوپ[16] پیدا کند... با شفافیتی که لازم دارد تا اثرش برای خواننده‌ای گسترده‌تر از این دسته معنادار باشد.» باطعنه، در گذر چند سال، «گویش این گروه کوچک از جامعه»، بدل به لهجه‌ی ملی کشور شد.

به‌رغم تکیه‌ی کورسو به فرم‌های سنتی و کلمات قدیمی، او شاعری پیرِ خیابانی باقی ماند و توسط بروس کوک در نسل بیت[17] با لقبِ «یک شِلِی بدذات» توصیف شد. گایسر پیشنهاد می‌کند که کورسو «ماسک تصنعی کودکی را به چهره زد که هر نمایش‌اش از خودانگیختگی جنون‌بار و درک وهم‌آلودش، آگاهانه و تاثیرگذار نقش زده شده است» –  انگار او به گونه‌یی خواننده‌اش را اغفال می‌کند. هرچند شعرها در بهترین حالت‌شان هم توسط صدایی قدرتمند، متمایز و عمیقاً موثر کنترل می‌شدند که می‌توانست از علاقه‌یی احساساتی تا گیرندگی فراوان و بی‌حرمتی دادایستی به سمت تقریباً هر چیزی پیش برود، به جز خود شعر.

وقتی کورسو در سال 1956 به سان‌فرانسیسکو رفت،‌ دیرتر از آن رسیده بود تا در خوانش معروف گالری شش[18] شرکت کند که در آن گینزبرگ «زوزه» را خواند و چون خبر این جلسه‌ی شعرخوانی گسترده در روزنامه‌ها و مجله‌های معروف آن زمان آماده بود، عموماً به‌عنوان اولین رویداد عمومی منجر به گسترش جنبش بیت یاد می‌شود. بااین‌حال،‌ به زودی کورسو را به‌عنوان یکی از چهره‌های اصلی جنبش شناختند و درنهایت در اواخر دهه‌ي 1950 و اوایل دهه‌ی 1960 شعرهایش شهره‌ی عام شد. او همراه گینزبرگ مقاله‌یی با نام «انقلاب ادبی در آمریکا[19]» را نوشت و در آن اعلام شد آمریکا هم‌اکنون شاعرانی دارد که «این کشور را از آنِ‌ خود کرده‌اند، با شیپور فرشته‌یی به دست گرفته‌اند تا ناخشنودیشان، نیازهایشان، امیدواریشان و آخرین رویای تصورناپذیر شگفت‌شان را آشکار کنند.»

کورسو از سال 1957 تا 1958 در پاریس زندگی کرد، جایی که در مصاحبه‌اش با میشل آندره در گاونر بی‌پوزبند[20] گفت:‌ «در این دوران مسائل به هم می‌رسیدند و راه باز می‌شد و من می‌گفتم، فقط می‌گذارم که خطوط پیش بتازند...» شعرهای این دوره در دفتر بنزین[21] منتشر شدند، اولین کتاب مهم او. بنزین شامل شعرهایی هم می‌شد که او در سفرش با گینزبرگ به مکزیک سروده بود و همچنین تاثیر گینزبرگ در بیشتر شعرها مشهود است. در اینجا، کورسو از خطوط بلند شعر ویتمنی استفاده می‌کند، درست به همان شکلی که گینزبرگ این کار را می‌کرد و کلمات عموماً یادآور گینزبرگ هستند. به عنوان مثال،‌ »چکامه‌ی برج کوئیت»[22] یادآور «اتاق باگاج در گری‌هوند»[23] است، شعری که در آن زمان گینزبرگ بر رویش کار می‌کرد و «خورشید[24]»، ابزارهای ساختاری و تاثیرهای سحرآمیز «زوزه»[25] را در خود دارد. گینزبرگ هر چقدر هم که تاثیرگذار بود، کورسو همیشه صدای متمایز خود را حفظ می‌کرد. جِفری تورلی در مجموعه مقالات بیت‌ها: مقالات نقد[26] بعضی از خصیصه‌های اصلی شعر او را این چنین خلاصه می‌کند: «در حالی که گینزبرگ همه‌اش بیان و صدا است، کورسو آرام و سریع است، اغلب خیالباف، هوشمند و عاری از طنز، در معنایی نرم در آثارش پیش می‌رود، به جای آنکه سرودهایی پیشگویانه بسراید.»

تاثیر بوپ بیشتر از بنزین در بانوی پرهیزکار می‌تازد[27] نمایان می‌شود. در مقدمه‌ی کتاب،‌ گینزبرگ از کورسو نقل می‌کند که شعرهایش همانند روش موسیقی نواختن چارلی پارکِر و میلز دیویس[28] نوشته شده‌اند. او کارش را با کلمات و ریتم استاندارد شروع می‌کند اما بعد «عمداً مسیرم را در جست‌وجوی صدای خودم منحرف کردم». نتیجه یک ساختار زبان‌شناسی پیچیده، شامل نوسان‌های دقیقی از صدا و ریتم است. نیل چرکووسکی در بچه‌های وحشی ویتمن: تصویر ده شاعر معاصر آمریکا[29] می‌نویسد: «برای کورسو، شعر در بهترین شکل می‌توانست در بیانی کاملاً غیرمنتظره خلق شود،» و بسیاری از این ترکیب‌های زبانی صرف پیشنهاد لذت خلق خودشان را می‌دادند.

کورسو شعرهای سال‌های 1970 تا 1974 خود را قرار بود در دفتری با نام من کی هستم من کی هستم[30] منتشر کند اما شعرهایش را دزدیدند و کپی دیگری از این آثار نداشت. به جز چند چاپ استنسیل و چند انتشار متفرقه، تا سال 1981 کتاب دیگری منتشر نکرد. وقتی جارچی روح بومی[31] به بازار آمد، از زمان بنزین، این کم‌حجم‌ترین اثرش به شمار می‌رفت. دفتر شامل چند شعر تحسین‌ شده بود، بسیاری‌شان در خطوطی کوتاه و تقریباً نثرمانند نوشته شده بودند که بیشتر یادآور ویلیام کارلوس ویلیامز[32] بودند تا ویتمن[33]. «بازگشت[34]»، با زمان‌های عقیمی سروکار داشت که در آن شعر وجود نداشت، بلکه تنها ادعا می‌شد شاعر دوباره می‌تواند بنویسد و اینکه «گذشته آینده‌ی من است». بااین‌حال، شعرهای جدید عموماً مطیع‌تر از نمونه‌های اولیه هستند، هرچند خیال‌پردازی‌های سوررئال هم حضور دارند، همانند «تقریباً... تمامِ آشغال‌ها»[35] که در آن شاعر آپارتمان‌اش را از حقیقت، خدا، زیبایی، مرگ و تقریباً همه‌چیز به جز شوخی خالی می‌کند.

تا اوایل دهه‌ي 1980، وقتی دفتر جارچی روح بومی کورسو منتشر شد، نوشته‌ای زبان‌محور که در آن ابداع‌های زبانی، خودشان را به سوژه‌ی شعری تبدیل می‌سازند، خیلی وقت بود که مساله‌ی شاعرانگی صدا را کنار زده بودند و مرکز توجه بسیاری از شاعران جوان‌تری شده بود که بیرون از سنت‌های آکادمیک شعر کار می‌کردند. به‌همین‌خاطر کتاب کورسو را گسترده مرور نکردند، هرچند این دفتر شامل تعدادی از بهترین آثار او می‌شد. اگر صدایی که این شعرها را شکل می‌داد، سریع‌تر عمل می‌کرد و می‌توانست یک نسل زودتر خود را نشان بدهد، بی‌هیچ‌شکی می‌توانست به تایید شخصیت‌پردازی کورسو توسط کِنِث روکسروت[36] کمک کند: «یک مرد واقعاً وحشی». روکسروت اضافه می‌کند، «کورسو در بدترین آثارش، هنوز هم یک کنجکاوی ادبی محسورکننده را بیان می‌کند و در بهترین‌شان، شعرهایش شتابی متافیزیک دارند و کنارزننده‌ی بزرگان شاعرگی به‌شمار می‌روند.»

در سال 1991، کورسو سرزمین ذهن:‌ شعرهای جدید و شعرهای گذشته[37] را منتشر کرد. کتاب گزیده‌یی از پنج دفتر قبلی خود را داشت و حدود شصت صفحه هم شعرهای جدید در خود جای داده بود و یکی از آن‌ها حدود سی صفحه طول می‌کشید. بارون اعلام کرده بود که این کتاب «به خواننده‌های جدید شانس بیدار می‌دهد و برای آشنایان شعرهای کورسو، شانس بیداری مجدد را ارائه می‌دهد.»

هرچند در سال‌های منتهی به مرگ کورسو در سال 2001، او چاپ آثارش را به‌شدت کاهش داد، هنوز هم باور داشت که قدرت شعر می‌تواند باعث تغییر بشود. او یک بار این تصویر اتوپیایی خود را در نویسندگان معاصر[38] ارائه داد: «احساس می‌کنم که در آینده شاعران بسیار و بسیاری شکوفا خواهند شد – روح شاعرانه گسترش خواهد یافت و به همه خواهد رسید؛ این روح خودش را در کلمات نشان نخواهد داد – در شعرهایی مکتوب – بلکه در وجود انسان و در کارهایش حضور خواهد یافت... دسته‌یی شاعر در هر کشور دنیا می‌تواند و همیشه قادر بوده‌اند تا در همین جهان زندگی کنند و همین‌طور دنیای خودشان را داشته باشند... و وقتی چنین بشریتی تکثیر بشود، وقتی همه شامل روح شاعرانگی بشوند، شامل جهان شعرا، نه اینکه شامل کلمات شاعرانه بشوند، این روح در اعمال و ذهنیت‌ها و زیبایی حضور می‌یابد، بعد جامعه بی‌پناه نخواهد بود، بلکه برای خودش و برای مردمان‌اش متناسب خواهد شد. فکر می‌کنم که انسان به چنین سمتی قدم بر می‌دارد؛ سرنوشت‌اش همین است و برای همین باید برای بیداری دوباره‌ی زمانه‌اش آگاه بشود، هوش خوب او و میل‌اش،‌ او را قادر به کنار زدن تقریباً همه‌ی مشکلات می‌کند، موانع احتمالی را از سر راه‌اش برمی‌دارد – و وقتی این‌چنین شد، "شاعر" دیگر فقط یک نام نخواهد بود، بلکه پیروزی این انسان است.»



[1] Gregory Corso

[2] Beat Generation

[3] Allen Ginsberg

[4] the American Book Review, Dennis Barone

[5] The New American Poetry

[6] Fyodor Dostoevsky, Stendahl, Percy Bysshe Shelley, Thomas Chatterton, and Christopher Marlowe

[7] Greenwich Village

[8] in the Harvard Advocate

[9] In This Hung-up Age

[10] The Vestal Lady on Brattle, and Other Poems

[11] "Requiem for 'Bird' Parker, Musician"

[12] hipster jargon

[13] Gavin Selerie for Riverside Interviews

[14] Reuel Denney

[15] bop language

[16] the bebop group jargon

[17] Bruce Cook in The Beat Generation

[18] the Six Gallery

[19] "The Literary Revolution in America"

[20] Michael Andre in an Unmuzzled Ox interview

[21] Gasoline

[22] "Ode to Coit Tower"

[23] "In the Baggage Room at Greyhound"

[24] "Sun"

[25] “Howl”

[26] The Beats: Essays in Criticism, Geoffrey Thurley

[27] The Vestal Lady on Brattle

[28] Charlie Parker and Miles Davis

[29] Neeli Cherkovski wrote in Whitman's Wild Children: Profiles of Ten Contemporary American Poets

[30] Who Am I—Who I Am

[31] Herald of the Autochthonic Spirit

[32] William Carlos Williams

[33] Walt Withman

[34] "Return"

[35] "The Whole Mess . . . Almost”

[36] Kenneth Rexroth

[37] Mindfield: New and Selected Poems

[38] Contemporary Authors


Balatarin

دیدگاه شما