تقریباً... تمامِ آشغال‌ها

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 29 June 2013 02:48

 

شش طبقه پله را بالا دویدم

تا به اتاق کوچک مبله‌‌ی خودم برسم

پنجره را باز کنم

و همه‌ی آن چیزهایی را بیرون پرت کنم

که برای زندگی مهم‌ترین‌ هستند.

 

اول از همه حقیقت بود که مثل یک خبرچین جیغ‌ و ویق می‌کرد:

«نکن! چیزهای وحشتناکی درباره‌ی تو می‌دانم!»

«اوه، واقعاً؟ خُب، من هیچی برای مخفی کردن ندارم... بیرون

بعد نوبت خدا شد، با بهت اخم کرده بود و می‌نالید:

«این‌ها که گناه من نیست! من که علت این‌ها نبودم!»

«بیرون

بعد عشق بود که زیرِ لب رشوه بغ ‌بغ می‌کرد:

«هیچ‌وقت توی سکس دچار مشکل نمی‌شوی!

اصلاً همه‌ی دخترهای روی جلد مجله‌ی Vogue مال خودت!»

کون گنده‌اش را بیرون پنجره هل دادم و نعره زدم:

«همه‌شان را به بیکارگی کشاندی!»

بعد ایمان و امید و بخشش را برداشتم،

سه‌تایی‌شان با هم جرینگ جرینگ می‌کردند:

«بدون ماها حتماً می‌میری!»

«با شماها خل می‌شوم! خداحافظ!»

 

بعد زیبایی... آه، زیبایی

همین که داشتم از پنجره ردش می‌کردم

بهش گفتم: «توی زندگی بیشتر از همه عاشق‌ات بودم

اما تو قاتلی؛ زیبایی، تو می‌کُشی!»

واقعاً نمی‌خواستم ول‌اش کنم

تندی پایین پله‌ها دویدم

درست به موقع رسیدم تا زیبایی را بگیرم

جیغ زد: «نجاتم دادی!»

پایین‌اش گذاشتم و گفتم: «حالا برو

 

آن شش طبقه را پشت سر هم دوباره بالا رفتم

سراغ پول را گرفتم

اما هیچ پولی نبود تا بیرون بیاندازم.

فقط مرگ توی اتاق باقی مانده بود

خودش را توی سینک آشپزخانه قایم کرده بود

جیغ کشید: «من واقعی نیستم!

من فقط شایعه‌ای در زندگی هستم...»

خندان انداختم‌اش بیرون، با سینک و بقیه‌ی چیزها

و بلافاصله فهمیدم

فقط شوخی مانده –

به شوخی فقط توانستم بگویم:

«با خود پنجره از پنجره بپر بیرون!»


Balatarin

دیدگاه شما