مسخ و فرار

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:53

 

1

 

به بهشت رسیدم و شربتی بود

ویران‌گر شیرین.

مواد چسبیده به زانوهایم را به غار و قور می‌انداخت.

توی همه‌ی اون مواد سنت میشل از همه گیرتر چسبیده بود.

چنگ‌ زدم‌اش و چسباندم‌اش به کله‌ام.

خدا را پیدا کردم یک برگ کاغذ مگس‌کش گنده بود.

از سر راه‌اش کنار کشیدم.

به جایی رفتم که همه چیز بوی شکلات سوخته می‌داد.

توی همین فاصله سنت میشل با شمشیرش سرگرم بود

موهایم را چاقو چاقو می‌زد.

دانته را لخت وسط یک گلوله عسل دیدم.

خرس‌ها ران‌هایش را لیس می‌زدند.

شمشیر سنت میشل را ازش گرفتم

و خودم را با حرکت‌های خوشگل و هماهنگ شمشیر تکه تکه کردم.

بدن‌ام در آرامشی لاستیکی فرو ریخت

انگار از بند رها شده باشد

بدن‌ام روی کاغذ مگس‌کُش خدا خش و پش می‌کرد.

پاهایم توی یک حجم غیرقابل تصور غرق شدند.

سرم، انگار با وزن سنت میشل سنگین شده باشد

پایین نیافتاد.

صخره‌هایی لطیف با لبه‌هایی چند رنگ

آن‌جا آویخته بودند.

روح‌ام گیر بندِ‌ تندیس‌ام متوقف شد

کشیدم‌اش! تکان‌اش دادم! به سمت راست گرداندم‌اش!

می‌سایید! نرم می‌شد! ول نمی‌شد!

نبردی جاودان!

کشیدنی جاودان! تکانی جاودان!

دوباره سراغ سرم برگشتم

سنت میشل کاسه جمجمه‌ام را تا آخر مکیده بود

جمجمه!

جمجمه‌ی من!

تنها جمجمه‌ی توی بهشت!

سراغ پاهایم رفتم.

سنت میشل داشت صندل‌هایش را با زانوهایم تمیز می‌کرد!

توی سرش کوبیدم!

صورت‌اش را توی شکر توی عسل توی مارمالاد فرو کردم!

زیر دست‌های‌شان با پاهایم فرار کردم!

پلیس بهشت تند و تیز دنبال‌ام بود!

توی آب‌گیر سنت فرانسیس قایم شدم.

توی قنادی آقامنشی او زبان‌ام ول شده بود.

گریه‌ام گرفت، پاهای ترسیده‌ام را ناز می‌کردم.

 

2

 

آن‌ها گیرم انداختند.

پاهایم را ازم دور کردند.

من را از کون‌ام به گنبد افلاک آویزان کردند.

زندانی جاودان!

کار جاودان! هرهر و کِرکِر جاودان!

آمیخته به جامه‌های سفت شهدا

نقشه‌ی فرار می‌ریختم.

نقشه‌ی بالا رفتن از کوه‌های غیرممکن توی سرم بود.

نقشه‌ را زیر شلاق بکارت قایم کرده بودم.

نقشه‌ی صدای لذتی روحانی توی سرم بود.

نقشه‌ي صدای زمین،

شیون اطفال،

گله‌شکایت‌های مردم،

پت‌پت‌های تابوت‌ها،

نقشه‌ی فرار می‌ریختم.

خدا دل‌مشغول ترتمیز کردن از این‌جا تا آن‌جای کائنات‌اش بود

وقت‌اش رسیده بود.

فک‌هایم را باز کردم.

با شکم تا ته دو شاخته

روی داس

فرو رفتم.

روحم از میان زخم‌ها فرو ریخت.

کل روح توی سوراخ افتاد.

از میان لاشه‌ی شکنجه شده‌ام بلند شدم.

توی حاشیه‌های بهشت ایستادم.

و قسم خوردم این قلمرو گسترده به لرزه دربیاید

وقتی من آزاد،

سقوط می‌کنم.


Balatarin

دیدگاه شما