نوشته شده در شب تولد 32 سالگی‌ام شعری آرام متفکر خودانگیخته

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:55

 

32 ساله شدم

و بالاخره قیافه‌ام شبیه به سن‌ام شده، البته اگر بیشتر نشان ندهد.

 

صورتم خوب مانده حالا که دیگر صورتی پسرانه نیست؟

صورتم چاق‌تر به‌نظر می‌رسد. و موهایم

دیگر مجعد نیستند. دماغم گنده شده؟

لب‌هایم مثل همیشه است.

و چشم‌هایم، آه چشم‌هایم مرتب بهتر می‌شوند.

32 ساله و بدون همسر، بدون بچه، بدون مزاحمت‌های بچه

          اما یک عالمه وقت دارم.

دیگر مثلِ احمق‌ها رفتار نمی‌کنم.

چون مثل احمق‌ها رفتار نمی‌کنم از همین مثلاً  دوست‌هایم شنیدم:

«متفاوت شدی. قبلاً خل‌باز‌ی‌هایت فوق‌العاده بودند.»

وقتی جدی هستم دیگر نمی‌توانند چندان با من راحت باشند.

بگذار بروند توی سالن موسیقی ریدیو سیتی[1] ول باشند.

32: کل اروپا را دیده‌ام، میلیون‌ها آدم را هم دیده‌ام،

          برای بعضی‌های‌شان کبیر بودم، برای بعضی‌هایشان مزخرف.

تولد 31 سالگی‌ام یادم مانده است وقتی گریه‌ام گرفته بود:

«به این خاطر که شاید 31 سال دیگه هم باید ادامه بدهم!»

فکر نمی‌کردم این روز تولدم باشد.

احساس می‌کردم می‌خواهم یک آدم فرهیخته باشم با موهای سفید توی یک کتاب‌خانه‌ي گنده

          توی یک صندلی راحتی کنار آتش شومینه.

یک سال دیگر که هیچی ندزدیدم.

8 سال گذشته و هیچی ندزدیم!

جلوی دزدی‌هایم را گرفتم!

اما هنوز بعضی‌وقت‌ها دروغ می‌گویم،

و هنوز بی‌حیایی دارم ولی هنوز شرمنده می‌شوم، وقتی نوبت

          پول قرض گرفتن می‌رسد.

32 سالم شده و چهار تا کتاب شعر دارم

          واقعیِ سفتِ بامزه‌ی بدِ غمگینِ شگفت‌آور

- دنیا هم یک میلیون دلار بهم بدهکار است!

فکر می‌کنم 32 سال را به‌نسبت عجیب گذراندم.

و هیچی‌اش، هیچی‌اش تقصیر خود من نبود.

انتخابی بین دو مسیر نداشتم؛ اگر مسیری هم بود

          ولی شک ندارم که اگر انتخابی بود

هر دو مسیر را انتخاب می‌کردم.

احساس می‌کنم شانس نواختن ناقوس‌ خودم را داشتم.

احتمالاً سرنخ توی اعلام بی‌شرمی‌ام بود:

«من یک مثال خوبی از این هستم که یک چیزی به اسم روح وجود دارد.»

عاشق شعرم چون عاشق‌ام می‌کند

          و زندگی را بهم عرضه می‌کند

و قاطی همه‌ی آن آتش‌های که در من می‌میرند،

یکی‌شان مثل خورشید می‌سوزد؛

نمی‌تواند این روز را وارد زندگی فردی‌ام بکند

          به مردم وابسته‌ام بکند

          یا رفتاری از من نسبت به جامعه شکل بدهد

اما می‌تواند به من بگوید که روح من سایه دارد.



[1] The Radio City Music Hall


Balatarin

دیدگاه شما