نوشته شده بر پلکان پورتو ریکانِ هارلم

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 22 June 2013 02:57

 

حقیقتی است که انسان را محدود به خود می‌کند

حقیقتی که نمی‌گذارد یک قدم هم جلوتر برود

دنیا تغییر می‌کند

دنیا می‌داند که در حال تغییر است

سنگینی اندوه امروز است

در آن پیرها قیافه‌ی محشری مقرر را به خود گرفته‌اند

در آن جوان‌ها سرنوشت‌شان را توی این قیافه اشتباه می‌گیرند

این حقیقت دارد

اما کل حقیقت در همین نیست

 

زندگی معنایی دارد

و من معنایش را نمی‌دانم

حتی وقت‌هایی که زندگی برایم بی‌معنا است هم

معنایش را نمی‌دانم

امید دارم و دعا می‌کنم و دنبال معنایش می‌گردم

زندگی همه‌اش شعفِ شاعری نیست

دِین‌هایی هم وجود دارد که باید ادایشان کرد

مرگ و خدا را فرا می‌خوانم

بی‌پروا و وحشی رودَروریشان می‌ایستم

مرگ بدون زندگی بی‌معنایی را اثبات می‌کند

آری، دنیا تغییر می‌کند

اما مرگ مثل همیشه‌اش باقی می‌ماند

تنها معنایی که او می‌شناسد

جدایی مردم از زندگی است

و معمولاً کار غمگینی است

این مرگ.

 

من معصومیت دارم من جدیت دارم

طنزی دارم که مرا از فلسه‌یی ابتدایی دور نگه می‌دارد

قادرم باورهایم را رد کنم

من قادر به قادرم

چون می‌خواهم معنای همه چیز را بدانم

حالا مثل ورشکسته‌ها نشسته‌ام

غرغر می‌کنم: اوه، گریگوری[1]، چه مسئولیتی

بر روی شانه‌هایت گذاشته‌ام

مرگ و خدا

سخت سخت این سخت است

 

فهمیدم که دنیا رویا نیست

فهمیدم حقیقت گول‌زننده است

انسان خدا نیست

زندگی یک قرن است

مرگ یک لحظه



[1] Gregory


Balatarin

دیدگاه شما