فصل‌ها

تاریخ نشر : | ویرایش : Tuesday 23 July 2013 01:04

نوشته‌ی سوگند

...

فصل اول

يك خاتون داشتيم نود سالش بود و پير دختر وهيچ‌وقت ازدواج نكرده بود! داستان‌هاي مختلفي درباره‌اش شنيده بودم، خاتون شده بود سمبل زندگي من و زماني به همه مي‌گفتم من مي‌خواهم مثل خاتون باشم، حرف مرا جدي نمي‌گرفتند و مي‌گفتند تو هم مثل هر دختر دم بخت ازدواج خواهي كرد.

الان كه به گذشتم برمي‌گردم و نگاه مي‌كنم زندگي‌ام فقط خاص خودم بود، آرام و ساكت و غرق در خيالات و روياها... و زماني به تلاطم افتاد كه مجبور شدم خودم را با دنياي آدم‌ها وفق دهم. عقايد و علاقه‌مندي‌هايم به هيچ عقايدي نزديك نبود، افكار همجنسخواهانه‌ام تابويي برايم شده بود و اين شروع شخصيت‌سازي چندگانه من شد.

گاهي با خانواده آرام بودم و گاهي پرتنش، خستگي و فشار روحي باعث مي‌شد كه نتوانم بين زندگي واقعي و هويت پنهانم ثبات برقرار كنم و اين باعث رفتارهاي پرخاشگرانه با اطرافيانم مي‌شد! گاهي اوقات روحيه فمينيستي‌ام بيشتر از بيش مرا وادار به جنگ مي‌كرد!

نمي‌دانستم دعواي من بر سر چه چيزي و گرفتن چه حقي است! گيج و گنگ... و درگير با كابوس‌هاي بيداري...

آيا مي‌توانستم حق زندگي كردن را بگيرم

آيا خانواده اين حق را به من مي‌دادند!

هيچ‌وقت آن‌طوري كه مي‌خواستم پيش نمي‌رفت!

آينده‌ام مشخص بود: خودكشي، ازدواج و مرگ...

من به‌دنيا نيامده بودم كه دچار چنين سرنوشت اسفناكي شوم،

زماني به‌سمت ذره‌اي از نور اميد مي‌رفتم كه من، من نبودم! يك دختر افسرده كه به‌خاطر آبروي خانواده‌اش بايد ازدواج مي‌كرد تا پا به سن نگذاشته...

پدرم تنها كسي بود كه در الويت اول آرزوي ازدواج را برايم نمي‌كرد و آرامش خاطري به من مي‌داد.

گرچه پدرم روز به روز پيرتر مي‌شد و آثار پيري را در چشمان كم سويش مي‌ديدم وفراموشي گاه و بيگاه‌اش كه روز به روز زيادتر مي‌شد اما زندگي من آن چيزي نبود كه آن‌ها مي‌ديدند و نقاب مرا واقعيت من مي‌پنداشتند!

و من همچنان آخرين تلاش مبارزه‌هايم را مي‌كردم تا كه شايد معجزه‌اي در آينده رخ دهد...

فصل دوم

دخترم برگرد، اينجا واسَت كار خوبي پيدا مي‌كنم تا بري سر كار، اگه نميتوني برگرد

دخترم اگه به تو سخت مي‌گذرد برگرد.

دخترم جاي تو امن است؟

دخترم باز دير نشده مي‌توني برگردي!

هر زمان كه پدرم با من تماس مي‌گيرد بارها و بارها آرزو و اصرار مي‌كند كه من برگردم.

كاش مي‌توانستم دليل رفتنم را به او بگويم! كاش پدرم هم مي‌دانست و اين‌قدر اصرار به برگشت من نمي‌كرد! و دلم را غمگين‌تر و بغض‌هايم را سنگين‌تر از قبل نمي‌كرد!

غمم شايد از دلتنگي و شايد هم تصور برگشتم و تكرار آن روزهاي سياه به ظاهر رنگارنگ...

فصل سوم

...


Balatarin

دیدگاه شما