آبی

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 20 April 2013 04:52

نوشته‌ی آرش سعدی

وقتی بخواهم بنویسم چیزی که جلویم را می‌گیرد، سردرگمی میانِ همه‌یِ سرکوب‌گری‌هایی است که به ذهنم سالیان سال روا داشتم. راستش وقتی که از محله‌مان رد می‌شدم و سرم را در گذار از دختران پایین می‌انداختم، غرور زیادی داشتم که مانند پسران دیگر نیستم؛ من می‌توانم خودم را کنترل کنم. لازم به گفتن نیست که بعد از مدتی متوجه شدم حرف از کنترل و غرور نیست، من «نمی‌توانم» نگاهِ خاصی به غیرهمجنسم داشته باشم. سرکشی‌های من از همان روزها که شروع می‌شود جلوی مرا می‌گیرد که مبادا چیزی بنویسم که در میان آن دوباره به چیزی عجیب‌تر از خودم پی ببرم تا دوباره مجبور شوم از نو کسی را سرکوب کنم که حالا دیگر دست‌کمی از ویرانه‌ها ندارد.

سال اول دانشگاه وقتی که یکی از دوستانم مکالمه تلفنی من و دوست‌پسرم را مخفیانه شنید، آنجا را تا آخرین روزهای فارغ‌التحصیلی‌ام تبدیل به جنهم کرد. هر وقت مرا می‌دید زیر گوش دوستانش پچ پچ می‌کرد، او با قدم برداشتن در الگوی طبیعیِ زندگی‌ای که برایش ساخته بودند و میخِ تفکری که در ذهنش فرو کرده بودند، داشت تنهایی مرا گسترش می‌داد. داشت کم کم مرا قانع می‌کرد که از دانشگاه انصراف دهم؛ بوی تعفّن هوموفوبیا در اتمسفر دانشکده پر شده بود. تازه این منی بودم که سرم به کار خودم بود و کسی تا گرایشم را به زبان نمی‌آوردم قطعاً متوجه نمی‌شد من که هستم، آخر ورودی‌های جدید که می‌آمدند وضع‌شان خیلی حاد بود، یک سری‌ها عملاً ترنس‌سکشوال بودند، آن‌ها می‌خواستند چه کنند؟

انزواطلبی و افسردگی من به پای ساده‌زیستی و سربه‌راهی‌ام گذاشته می‌شد، اصولاً خانواده‌ها پسرهای آرام و تنها را بیشتر می‌پسندند. این، آن‌ها را خوشنود می‌کرد و می‌گذاشت تا در تنهایی‌ام تنها باشم، خیال‌بافی کنم و دستِ آخر غرق شوم در دریای مواج رویاهایی بی بدیل که حسرت خوردن به آن‌ها هم ترس داشت.

حالا دیگر مثل آن روزها نیست، برای اینکه زنده بمانم ورزش می‌کنم، گاهی وقتی در پارک در حال دویدن هستم یا در باشگاه مشغول وزنه زدن، از خودم می‌پرسم، آیا این آدم‌ها که دارند با من ورزش می‌کنند، باورشان می‌شود که یک همجنس‌گرا در کنارشان ایستاده باشد؟ اگر بدانند واقعاً یک همجنس‌گرا در محیط ورزشیِ آن‌هاست، آیا به من حمله می‌کنند و مرا به بادِ فحش می‌کشند؟ یاد فیلم‌های قدیمیِ نه چندان باکیفیت می‌افتم که مردم به عیسی گوجه پرت می‌کنند در حالی که او مسلوب بین زمین و آسمان آویزان مانده است. یا اینکه نه، این‌ها همه توهمات من از شدت هوموفوبیای اطرافیانم است؟ شاید کاری هم به کارم نداشته باشند وقتی بفهمند که یک همجنس‌گرا هستم، ولی خودم چندان خوش‌بین نیستم!

حالا دیگر مثل آن روزها نیست، برای اینکه زنده بمانم ساز می‌زنم، واقعاً اگر موسیقی نبود چگونه خودم را آرام می‌کردم؟ گاهی فکر می‌کنم به موسیقی خیانت کرده‌ام، آخر بلد بودنِ این‌همه ساز که کاملاً از روی علاقه نیست، فشار و استرسی که همیشه لحاف را از روی صورتم کنار می‌زند و می‌گوید بلند شو که صبح شده و کلی کار داریم، مرا در دنیای موسیقی از این شاخه به آن شاخه کشاند، قدیم احساس می‌کردم دِینی از موسیقی بر گردنم است که باید آن را ادا کنم، ولی حالا می‌بینم از آن خانه‌ای ساخته‌ام که چهار دیوار دارد و یک سقف چوبی بدون هیچ دری و هیچ پنجره‌ای که مبادا کسی بیاید خلوت مرا به هم بریزد.

حالا مطمئنم قطعاً دیگر مثل آن روزها نیست، تقریباً همه کار برای سرگرم شدن می‌کنم، قسمتی از روزم را با آشپزی سر می‌کنم، آنچه که از غذا می‌خورم برای من اهمیت ویژه‌ای دارد، شاید هم دارم افکارِ به هم ریخته‌ام را در ظرفی می‌ریزیم و هم می‌زنم و هی هم می‌زنم تا خودش را بگیرد و روی تابه‌ای از جنسِ بیان، کتلت‌اش کنم و تا مرز طلایی شدن بسوزانم‌اش، آنگاه فکر کنم که بله! من کسی هستم که غذایِ طلایی می‌خورد. یا آنجا که دنبال هیجانِ استراتژیک می‌روم تا سر کسی بشکند و بزنم به چاک. گاهی وقت‌ها هم در جاده چنان ترمز می‌کنم که خط ترمزی طولانی و صدایی وحشتناک همه جا را پر کند، مغازه‌دارها مانند بوقولمون‌هایی که سر از نوک زدن بر زمین می‌کشند، برگردند و دنبال منشاء صدا باشند، شاید امروزشان را بتوانند متفاوت از دیروشان ببینند و طرف مقابلی که حق تقدم مرا زیر پا گذاشته است، چنگ به ریسمان خدایی‌اش بزند که خداوندا من نمی‌خواهم بمیرم!

کلاً قسمت خوبِ زندگانی من همان موسیقی است که زخمه‌هایش نه زخمی بر دل کسی می‌شود و نه اکتشافی تازه از آن موجودِ ناشناخته‌ای که هر ازگاهی از درونم لگدی می‌زند و می‌رود. گاهی کسی می‌آید درِ چوبی این خرابه را با کلیدِ فلزی‌اش می‌کوبد که وقت فحش خوردن و اذیت کردن و فشار و استرس است، در را باز کن! من آن موقع‌ها خودم را به اندازه‌ی یک شیشه‌ی شفاف و تمیز به ابعاد یک متر در یک متر می‌کنم تا طرف سریع‌تر سنگ‌اش را بزند و بشکند و مرا در تکه‌هایم رها کند و برود و به طرز خیلی وحشت‌انگیزی من این زندگی را دوست دارم.


Balatarin

دیدگاه شما