روزهای بیداری

تاریخ نشر : | ویرایش : Saturday 20 April 2013 04:55

نوشته‌ی مرسا

بعد از پشت سر گذاشتن سختی‌ها و شکنجه‌های زندان، طی یک اتفاق که بیشتر شبیه یک معجزه اما از نوع دردناک آن بود، موفق شدم از سالن دادگاه فرار کنم که در قسمت قبلی خاطرات به آن اشاره کرده بودم. هرچند این خلاصی از بند اصلاً به معنای آزادی نبود بلکه محدودیت و رعب و وحشتی کشنده‌تر از زندان، مدام در وجودم بود.

حالا از همه می‌ترسیدم، از هر صدایی که می‌شنیدم، احساس خطر می‌کردم. دیگر خواب شبانه آرزویی دست‌نیافتنی برایم شده بود. تنها دوست و همدمی که برایم مانده بود و به من پناه داده بود، دختری بود که او هم مثل من قربانی نوع نگرش و قضاوت‌های افراد جامعه بود اما مجبور بود برای بقای زندگی پا روی احساسات خودش بگذارد و از لزبین بودن‌اش سخنی به زبان نیاورد. دوستی که با وجود مشکلات فراون مالی، مرا مورد حمایت خود قرار داد. بااین‌وجود نمی‌شد به این شکل ادامه داد، هم برای انیسا (اسم مستعار) خطرناک بود، هم برای من. هر لحظه می‌ترسیدیم صاحب‌خانه که زوج مسن و بسیار کنجکاوی بودند از حضور من مطلع بشوند و ما را از این خانه که چه عرض کنم زیرزمینِ تاریکی بود، بیرون بیاندازند. آن‌وقت دو تا دختر آواره خیابان می‌شدیم یا به هر دلیلی خانواده‌ام یا مامورها از جای من باخبر می‌شدند و باز هم نه تنها من، بلکه انیسا هم با من بدبخت می‌شد.

به هر ترتیبی بود چند ماهی سر کردم. انیسا مدام در پی این بود که راهی پیدا کند تا مرا از کشور خارج کند، چون نظرش این بود اگر تو بتوانی بروی، هم برای سارا دوست دختر من که هنوز در بند بود بهتر می‌شد، چون اگر مدرکِ جرم نباشد، شاید یک راه فراری برای او بتوان درست کرد. این موضوع هم بود که شاید می‌توانستیم توسط سازمان‌های مدافعِ حقوق بشر، راهی برای نجات سارا پیدا کنیم اما همه‌ی این کارها در گروِ خروج من از کشور بود و چنین کاری احتیاج به پول داشت که ما نداشتیم. البته همراه با این نداشتن پول، در آن زمان عدم اطلاعات و آگاهی ما و خوف و ترسی که مدام در دوره‌های مختلف به من القا شده بود در زندان و در طی مراحل بازپرسی، همیشه خودم و سارا را بالای دار می‌دیدم یا فکر می‌کردم حتماً یک روزی ما رو سنگ‌سار خواهند کرد.

ما به کسی نمی‌توانستیم اعتماد کنیم. نمی‌خوام هموطنانم را زیر سوال ببرم اما نوع تربیت و فرهنگی که حداقل شاید بشود گفت در این چند دهه در ایران برقرار شده است، فضا را طوری ساخته است که خیلی‌ها می‌خواهند از روی هم رد بشوند و به خط پایانِ فرضی برسند و از زیر پا گذاشتن همدیگر اصلاً احساس بدی به مردم دست نمی‌دهد؛ بماند که من در حالت عادی یک زن همجنس‌خواه، یعنی یک مفسد فی الارض بودم که مجازات طبق قوانین کشور حقم شده بود و باید نابود می‌شدم تا درس عبرتی برای دیگران باشم که هرگز به فکر بروز احساسات و علایق‌شان نیفتند. حالا هم که بد از بدتر، فراری از دست قانون وخانواده بودم، در نتیجه اصلاً نمی‌توانستم توقع این را داشته باشم که کسی بخواهد به من کمک کند یا جراعت کنم برای گرفتن راهنمایی با کسی مشورت کنم.

در دیدگاه شخصی خودم و طبق چیزهایی که به سرم آمده بود، به افراد داخل ایران اعتماد نداشتم اما واقعاً فکر فرار از ایران را هم نداشتم، چون این قضیه هم با توجه به این‌که من فراری بودم و هیچ مدرکی دستم نداشتم و پولی هم برای خروج غیرقانونی نداشتم، بیشتر شبیه به یک داستان علمی‌تخیلی شده بود اما انیسا در پی راهی بود تا شاید بتواند وامی یا پولی جور کند و مرا نجات بدهد به قول خودش.

بعد از چند ماهی که در منزل انیسا به سر می‌بردم، مشکلات مالی و دیگر مسائل شرایط را طوری ساخت که دیگر نمی‌توانستم در منزل انیسا بمانم. به فکر این افتادم که بروم سر کار اما با شرایط من که مدرک شناسایی نداشتم و فراری هم بودم، کاری جز کارهای خدماتی نمی‌توانستم پیدا کنم با چند تا از آگهی‌ها تماس گرفتیم و بالاخره یکی‌شان راضی شد با داشتن ضامن با مدارک شناسایی معتبر به من کار بدهد و مرا برای پرستاری از یک خانم مسن که نمی‌توانست از پس کارهای روزانه‌اش بر بیاد بفرستد. من و انیسا تصمیم گرفتیم تا من مدارک او را باخودم ببرم و اگر مرا برای کار قبول کردند، بعد انیسا هم بیاید و مرا به اصطلاح تایید و ضمانت کند.

در روزی که رفتم تا مدارک را تحویل بدهم و راجع به کار صحبت کنم، مدیر شرکت بعد از دیدن مدارک، مرا با اسم و فامیل انیسا مورد خطاب قرار داد و فرم قرارداد را هم به اسم شناسنامه‌ای انیسا نوشت‌. مثل اینکه من را نشناخته بود که روز قبل تلفنی با هم صحبت کرده بودیم. من موردِ قبول دختر کسی که قرار بود بروم و از او پرستاری کنم، قرار گرفتم و قرار شد بروم سر کار و شناسنامه‌ی انیسا هم به‌عنوان گرو در شرکت ماند. من با عذاب وجدان و ناراحتی داستان را برای انیسا تعریف کردم و او هم مثل همیشه از من حمایت کرد و گفت این‌طور بهتر است، اگر از اماکن یا جایی مدارک شرکت رو بررسی کنند، من کمتر به خطر می‌افتم.

این قضیه باعث شد انیسا به فکر این بیفتد که من با پاسپورت او از کشور خارج بشوم. اوایل من هم می‌ترسیدم و هم نمی‌خواستم سارا را رها کنم و در واقع احساس می‌کردم با این کارم به او خیانت می‌کنم اما کم کم راضی که نه، تقریباً مجبور شدم و راه دیگری نداشتم. در محیط کاری‌ام احساس امنیت نمی‌کردم. گاهی از طرف دامادها و نوه‌هایِ پسر خانمی که برایش کار می‌کردم، تقاضاهای نابه‌جا و صحبت‌های خارج از محدوده‌ای می‌شد که برای من تحمل آن بسیار سخت شده بود و حتی دریافت جواب منفی از طرف من باعث شده بود یکی از دامادها که کارمند دادگستری بود، به‌شدت با من سر لج بیافتاد و خروج مدام از منزل بابت دکتر بردن خانم هم مرا به‌شدت به خطر می‌انداخت و هر آن می‌توانست باعث بشود توسط خانواده‌ام دیده بشوم و یا اینکه اتفاقی پیش بیاید که توسط مامورها شناسایی و دستگیر بشوم.

به‌هرحال این عوامل و اینکه سارا در یک صحبت تلفنی به انیسا فهمانده بود که نبودن من شاید به نفع‌اش باشد، باعث شد من با مدارک انیسا از کشور به مقصد ترکیه خارج بشوم. قبل از خروجم، یک قوطی دوغ تهیه کردم و مقدار زیادی قرص درون آن حل کردم که اگر سر مرز لو رفتم، با خوردن این سم، فقط جنازه‌ام به دست‌شان بیفتاد که خوشبختانه، بدون دردسر اما با دلهره و اضطرابی کشنده از مرز گذشتم و وارد خاک ترکیه شدم.

من و انیسا قرار داشتیم اگر من از مرز گذشتم و مشکلی پیش نیامد، خودم را به سفارت کشور امریکا برسانم تا از طریق آن‌ها بتوانم با سازمان ملل ارتباط برقرار کنم. چون ما فکر می‌کردیم دولت‌های امریکا و ایران دشمن هستند و احتمال اینکه مرا تحویل دولت ایران بدهند خیلی کمتر است اما در اتوبوس و از طریق ایرانی‌هایی که آمده بودند تا بچه‌ها و اقوام‌شان را ببینند متوجه شدم سازمان ملل در ترکیه دفتری دارد جهت رسیدگی به کارهای افراد مورد ظلم قرار گرفته در کشورهایی مانند ایران. نمی‌توانم بگویم چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم.

بالاخره با هر مشکلی بود طوری که زیاد جلب توجه نکنم، آدرس یو ان را پیدا کردم. چون زبان بلد نبودم نمی‌توانستم به راننده‌ها بفهمانم کجا می‌خواهم بروم و حقیقت این است که نتوانسته بودم به مسافرهای اتوبوس هم اعتماد کنم و مدام می‌ترسیدم مرا لو بدهند که البته الان شاید خودم به تفکرات و ترس‌های آن روزهایم می‌خندم اما در آن زمان چون اطلاعاتی هم نداشتم و به‌شدت می‌ترسیدم، حتی فکر می‌کردم پلیس ایران چون با ترکیه روابط خوبی دارد، می‌تواند مرا در ترکیه هم دستگیر بکند. بگذریم بالاخره یک راننده‌ی تاکسی توانست بفهمد من کجا می‌خوام بروم و من به درِ دفتر سازمان ملل در آنکارا رسیدم، جای که یک نقطه عطف در زندگی من به‌وجود آورد.

بعد از ثبت‌نام متوجه شدم که این سازمان کار زیادی برای سارا نمیتواند بکند اما مرا مورد حمایت خود قرار می‌دهند. خلاصه اینکه مرا فرستادند به یکی از شهرهای پناهجوپذیر اما بدون هیچ حمایتی. وقتی رفتم به مرکز پلیس، گفتند اینجا کاری از دست ما برای شما بر نمی‌آید یعنی خودتی و خودت. دو روز تعطیلی بود و من انتظار داشتم بعد از دو روز تعطیلی، مرکزی که سازمان ملل به من معرفی کرده بود، حداقل به من کمکی بکنند. صبح زود رفتم به آدرسی که در دست داشتم اما آن‌جا هم حرف‌های پلیس را به من زدند و در واقع حمایتی در کار نبود. من با جیب خالی کنار خیابان در ایستگاه اتوبوس در اوج بدبختی و ناامیدی نشسته بودم که یک نفر به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت ایرانی هستید.

گفتم: «بله».

گفت: «پناهنده‌اید؟»

«بله».

دوست نداشتم صحبت کنم، اخم‌هایم را در هم کشیدم. راست‌اش می‌ترسیدم. انگار آن اقا هم متوجه وضعیت و حالت من شده بود. گفت من با خانمم این‌جا زندگی می‌کنم، در همین موقع خانمی خودش را از طرف دیگر خیابان به ما رساند و مرد گفت این همسرم است و با روی باز هر دو از من خواستند بروم به منزل‌شان و من که نه پولی داشتم و نه جا برای ماندن، به همراهشان رفتم. وقتی وارد خانه شدم، متوجه شدم که همخانه‌ای دیگر هم آن‌جا زندگی می‌کند که تقریباً 28 سال سن داشت و شروع کرد از من درباره ی این‌که مشکلم چیست و چرا آمده‌ام پرس و جو کردن. ن که در بدو ورودم، متوجه شده بودم این‌جا هم الا رقم این‌که همه خودشان به‌خاطر قضاوت نابجا، تعصبات و قوانین نادرست و به خاطر نداشتن ازادی بیان و حقِ تصمیم‌گیری اینجا پناهجو شده‌اند و همه فریاد دمکراسی سر می‌دهند اما باز هم برای یک همجنس‌گرا قانون کشور را عادلانه می‌دانند و مرگ را برای من و افرادی مثل من حق می‌دانند.

درست در سالن انتظار یو ان تا نوبت‌مان بشود، برای انجام کارهای‌مان در جمعی که چند خانواده نشسته بودند و من هم حضور داشتم متوجه شدم همه افرادی که داشتند با هم صحبت می‌کردند، با هم هم‌عقیده بودند که این کثافت‌ها را باید کشت. آن‌ها به همجنس‌گراها، کثافت می‌گفتند و می‌گفتند از این طریق می‌شود جلوی ترویج فساد گرفته شود و مبادا روزی بچه‌های‌شان هم از ما یاد بگیرند و همجنس‌گرا بشوند. البته آن جمع از گرایش جنسی من با خبر نبودند و این حرف‌ها به‌شدت مرا ترسانده بود و زمانی که مهدی، همخانه‌ی این زوج از من می‌پرسید که برای چه آمدی، واقعاً دست‌پاچه شدم و نمی‌دانستم چه باید بگویم که خودش گفت سیاسی هستی؟ ومن تایید کردم اما من که از سیاست هیچ سر درنمی‌آوردم و از اخبار هم متنفر بودم و اصلاً گوش نمی‌کردم، برای همین در همان اول کار آن‌چنان واماندم که جز گریه کاری نمی‌توانستم بکنم.

من حتی اسم وزیر و وکیل کشورم را هم نمی‌دانستم. من فقط می‌خواستم در گوشه‌ای از آن خاک که زادگاهم بود با کسی که دوست‌اش داشتم زندگی کنم که نگذاشتند و مطمئن بودم اگر این‌جا هم به واقعیت را به زبان بیاورم باز هم ترد و مجازات می‌شوم اما مجبور بودم به صاحب‌خانه واقعیت را بگویم چون من نه بلد بودم خوب دروغ بگویم و نه دلم می‌خواست که این کار را بکنم، چون در مقابل لطف‌شان حق داشتند راجع به من بدانند. پس در اتاقی دیگر به زن و شوهر صاحبخانه ماجرا را گفتم و در ناباوری تمام با برخورد خیلی خوب از طرف آن‌ها روبه‌رو شدم و متوجه شدم قبلاً هم‌خانه‌ای همجسگرا داشته‌اند که هنوز هم با این‌که به امریکا رفته است، دوستی‌شان پا برجا است. خلاصه بعد از چند روز زندگی در این‌جا به دنبال کار گشتم اما کار کجا بود، من هم که اصلاً زبان بلد نبودم. هم‌خانه‌ای‌ام مرا به همه‌، خواهر خودش معرفی کرد و هر جا که می‌رفتند مرا هم با خود می‌بردند، از جمله  کلیسا (چون مسیحی بودند)، منزل دوستان و یا تفریح و گردش...

بعد از چند روز بالاخره هم‌خانه‌ای دیگرمان هم متوجه گرایشم شد و رفتارش با من زمین تا آسمون فرق کرد وقتی که فهمید من همجنس‌گرا هستم. گفت دیگر نمی‌تواند مرا خواهر خطاب کند، چون خواهران‌اش زنان نجیبی هستند و هر کسی را نمی‌تواند به آن‌ها بچسباند. این حرف‌اش آن‌چنان روح مرا زخمی کرد که هنوز هم برایم یادآوری آن دردناک است و این شروعی بود برای برخورد من به عنوان یک لزبین با جامعه‌ی ایرانی مقیم خارج از ایران. مهدی مدام مرا می‌ترساند و از ترس و وحشت و عدم آگاهی من سوءاستفاده می‌کرد برای شکنجه‌ی روحی‌ام.

تا مدت‌ها ترس دستگیر شدن توسط نیروهای ایرانی همچنان در دلم بود یا این‌که فکر می‌کردم پلیس ترکیه عاقبت مرا تحویل ایران می‌دهد تا این‌که محمد یا همان صاحب‌خانه به من گفت این حرف‌ها الکی است و ما تحتِ حمایت سازمان ملل هستیم و تا حد ممکن از نظر امنیتی، مورد حمایت پلیس هم قرار می‌گیریم اما داستان برای من یکی هنوز ادامه داشت.

مدام از طرف مهدی وحشت‌زده می‌شدم و مورد آزار و اذیت روحی قرار می‌گرفتم، البته بیشتر در زمان‌هایی که محمد و همسرش در خانه نبودند تا این‌که خانمی به نام ح... از آنکارا آمدند و همه‌ی همجنس‌گراها در هتلی دور هم جمع شدیم که به جز من همه مرد بودند. دو روز بعد از این جلسه، وقتی به کلیسا رفتم همسر شبان کلیسا مرا خواست و گفت شنیده‌ام شما همجنس‌گرا هستید، درست است؟ و من هم تایید کردم و او ادامه داد، اینجا کلیسای خانگی است و شهر ما هم شهر کوچکی است، برای وجه کلیسا خوب نیست شما در مراسمات عمومی ما شرکت کنید اما اگر خواستید من در روزهای دیگه می‌توانم برای شما وقت بگذارم و امیدوارم مسیح شما را لمس کند و توبه کنید. وقتی صحبت‌های خانم تمام شد، بدون این‌که کلامی به زبان بیاورم، آن‌جا را ترک کردم و این اتفاق آن‌چنان تاثیر بدی روی من گذاشت که منِ اسلام‌زده که مسیح را خدای مهربانی و دریای عشق می‌دانستم، کلاً و با یقین دین‌گریز شدم.

قبلاً شنیده بودم بعضی به دروغ خود را گی جا می‌زنند و در مدت کوتاه اقامتم داستان‌های زیادی راجع به این افراد شنیده بودم که البته بعدها متوجه شدم خیلی از این حرفها شاید درست هم نباشند، ولی همین شایعات باعث شد فکر کنم بچه‌هایی که د آن هتل دور هم جمع شده بودیم، این حرف‌ها را به گوش شبان کلیسا رسانده بودند، چون بعضی از آن‌ها در کلیسا رفت و آمد داشتند و در جمع پناهنده‌ها، دلیل پناهجویی خود را مسیحت عنوان کرده بودند و این قضیه بسیار مرا منزوی‌تر و ترسوتر از قبل کرد، دیگر به هیچ‌کس نمی‌توانستم اعتماد کنم، هرچه بیشتر می‌گذشت بیشتر احساس خطر می‌کردم. حتی با مهدی در گیر شدم.

او در این مدت از هیچ آزاری نسبت به من کوتاهی نمی‌کرد، به‌طور مستقیم و غیرمستقیم به من توهین می‌کرد. گاهی حرف‌هایی می‌زد که احساس می‌کردم وارد حریم خصوصی‌ام شده است، حتی یک بار به من گفت یک لزبین اگر به‌اش بگویند لباس‌هایت را در بیاور، باید این کار را بکند. وقتی با اعتراض من مواجه شد گفت اگر وکیل یو ان ازت بخواهد این کار را انجام بدهی و تو قبول نکنی؛ پرونده‌ات را رد می‌کنند. من هم در جواب گفتم هر کسی یک سری خطوط قرمز و حریم شخصی دارد مختص به خودش و اگر قراره من برای این قضیه رد بشوم، اصلاً مهم نیست. بالاخره کار به جایی کشید که یک شب مرا تهدید کرد و وقتی بلند شده بود که مرا بزند، محمد جلویش را گرفت و حرف‌اش این بود که این جنده به من کم محلی می‌کند و وقتی شما نیستید با من زیاد حرف نمی‌زند، ولی من به‌خاطر این‌که با او در گیر نشوم این کار را می‌کردم و از نوع برخورد و حرف‌هاش و عقایدش، می‌دانستم که از یک همجنس‌گرا خوشش‌اش نمی‌آید و از نظر او من یک فاسدم. با سکوتم، می‌خواستم هم او راحت باشد هم من.

خواستم برایش توضیح بدهم که شروع به توهین کرد و بعد گفت همچین می‌زنمت که سینه‌خیز تا ایران بروی. درنهایت من مجبور شدم ساعت دوازده و نیم شب از خانه فرار کنم و به پلیس پناه ببرم. آن‌جا از من خواستند از مهدی شکایت کنم اما او آمد و عذر خواست و من هم دلم سوخت و در واقع اصلاً دوست نداشتم کار به این‌جا کشیده بشود، چون به‌هرحال همه‌ی ما مشکلاتی داریم و در کشور غریب باید پشتِ هم باشیم نه این‌که به هم پشتِ پا بزنیم، در نتیجه رضایت دادم و گفتم هیچ شکایتی ندارم اما به محض اینکه دوباره به خانه رسیدیم، مهدی دوباره رفتارهایش را از سر گرفت و همین باعث شد تا محمد بخواهد تا یک هفته‌ی دیگر از این خانه برود.

با رفتن مهدی، مشکلات من شکل تازه‌ای به خودشان گرفتند. دوستان مشترک‌مان از من هر چه راجع به این اتفاق می‌پرسیدند، من سکوت می‌کردم اما مهدی از طرف خودش و طوری که انگار مورد ظلم از طرف من قرار گرفته، ماجرا را برایشان تعریف می‌کرد. رفتن مهدی تقریباً هم‌زمان شد با رفتن همسر محمد به ایران و این قضایا مرا در شرایط بدی قرار داد که باعث قضاوت‌های غلط و دردناکی از طرف دیگران می‌شد. خواهر زنِ محمد که در این شهر زندگی می‌کرد، در ساعت‌ها و اوقات مختلف شبانه‌روز به طور سرزده و ناگهانی به منزل ما می‌آمد وبه اصطلاح اوضاع را چک می‌کرد. محمد هم از طرف کلیسا مورد بازخواست قرار گرفت اما با تمام این احوالات همچنان از من حمایت می‌کرد و نه مثل یک برادر یا پدر، بلکه به‌عنوان یک انسان واقعی پشت من ایستاده بود و به خاطر اینکه کمتر مورد شک وضن قرار بگیرد، کاری پیدا کرد که از ساعت چهار صبح میرفت بیرون و تا یازده و نیم شب برنمی‌گشت به خانه.

اما این تنها مشکل من در این دیار غربت که همه دم از آزادی و دموکراسی و برابری خواهی می‌زنند نیست و نبود. من خودم اگر کسی به من دروغ بگوید، نسبت به‌اش احساس امنیت نمی‌کنم و دوست هم ندارم دیگران راجع به من همچنین احساسی داشته باشند، برای همین دوست نداشتم و ندارم که به کسی دروغ بگویم برای همین دوست داشتم اگر قرار کسی بفهمد، من یک لزبین هستم از زبان خودم بشنود. همه تا موقعی که گرایش مرا نمی‌دانستند، در رابطه با من خوب بودند، خیلی دوستانه و گرم اما با پی بردن به گرایش من، یک داستان جدید شروع می‌شد.

باید از دوستی بگویم که وقتی فهمید من یک لزبینم با محمد هم قطع رابطه کردند و گفتند تا زمانی که من در این خانه هستم، دیگر دوستی بین آن‌ها وجود ندارد و پرده‌هایی که در گذشته به محمد بخشیده بودند را پس گرفتند و یا دوستانی که با هم سر کار می‌رفتیم و به گوش صاحب کار رساندند که من همجنس‌گرا هستم و صاحبکار هم عذر مرا خواست یا دوست دیگری که مرا از صحبت کردن با دختر شش، هفت ساله‌اش منع کرد. تمام این رفتارها آن‌قدر روی من تاثیر منفی گذاشته بود که کارم داشت به مردن می‌کشید.

یا خواهر زنِ محمد که اوایل مواظب بود من با شوهر خواهرش رابطه‌ی خاصی نداشته باشم، حالا مواظب بود من با دخترانش زیاد صحبت نکنم و اگر در جمعی کنار هم می‌نشستیم یا به بهانه‌ای آن‌ها را از کنار من بلند می‌کرد یا خودش می‌آمد و میان ما مین‌شست. در جمعی اگر گرایشم را متوجه می‌شدند، اتفاق خیلی جالبی می‌افتد، در لحظه من هم به خانم‌ها نامحرم می‌شوم و هم به آقایان. اگر با زنان گرم بگیرم، شوهران و مردان‌شان غیرتی می‌شوند و اگر با مردان صحبت کنم، خانم‌ها حساس می‌شوند. من این‌جا سعی می‌کنم کمتر با دیگران ارتباط برقرار کنم تا هم برای خودم و هم اطرافیانم کمتر دردسر درست کنم.

مشکلات فراوانی این‌جا وجود دارد. گاهی این‌قدر وضع مالی بدی به‌وجود می‌آمد که من برای زنده ماندن، چند حبه قند و نمک را با آب می‌خوردم که زنده بمانم، وقتی که می‌دیدم محمد خودش در خرج خانه‌ی خودش مانده، نمی‌توانستم دست در سفره‌ی او ببرم و سعی می‌کردم با حداقلِ هزینه، فقط خودم را زنده نگه دارم اما این سختی‌ها و مشکلات هیچ‌کدام دردناک‌تر و کشنده‌تر از رفتاری که مردم با من دارند نیست. در ایران به جز در زندان، مردم عادی از گرایش من خبر نداشتند اما در ترکیه، طبق کنجکاوی ارثی ما و این‌که هر کدام از ما تبحر خاصی در سر از کار دیگران درآوردن داریم و شادی مجالس ما در پشت سرِ دیگران صحبت کردن است، خیلی‌زود افراد زیادی از این که من لزبین هستم مطلع شدند و مرا مورد الطاف بی‌دریغ‌شان، البته ازنوع مرگ‌بار و زهرآگین قرار دادند.

ناگفته نماند در این بین هستند کسانی که به شدت مرا ازار دادند اما باگذشت زمان و نوع برخورد من پی به اشتباهات‌شان بردند و معذرت‌خواهی کردند. به طور مثال مهدی، همخونه‌ی سابق‌مان وقتی که دید من در برابر تمام بدگویی‌ها و پشت سرِ گویی‌هایش فقط سکوت کردم، آمد و حلالیت طلبید و عذرخواهی کرد و یا خواهر زنِ محمد که حالا در کشور دیگری زندگی می‌کند و از ترکیه رفته، تقریباً همیشه و هر روز با هم در ارتباطیم و مدام می‌گوید من تو را دیر شناختم.

گاهی آن‌قدر انرژی درونی‌ام پایین است که با کوچک‌ترین چیزی می‌شکنم و گاه شاید مثل کوهی استوارم اما مدت‌ها است که تصمیم گرفتم فقط مثبت فکر کنم ودیگر به ناملایمات اجازه ندهم که مثل قبل باشند، حالا اگر جسمم را تحت فشار قرار می‌دهند حداقل دیگر به روحم دست‌رسی نداشته باشند.

شاید من از هر کس دیگری، این مردم را بهتر درک کنم، چون روزی در سایه‌ی اعتقادات تزریقی و مذهب ارثی، من هم تفکراتم این گونه بود وهمین حالا که خیلی سعی می‌کنم تا انسان‌ها را مورد قضاوت قرار ندهم و به همه حق خود بودن را بدهم، گاهی ناخودآگاه متوجه می‌شوم من هم در مقابل بعضی عقاید یا رفتارها جبهه می‌گیرم اما من سعی در اصلاح خود دارم و می‌خواهم همه‌ی انسان‌ها را با هر عقیده و دین و مذهب و سلیقه و یا هر نوع گرایش و آفرینشی دوست بدارم وتا آن‌جا که باعث آزار و اذیت دیگران نشوند، حتی اگر با سلیقه یا عقیده‌ی من جور نبودند، احترام بگذارم. امیدوارم افراد دیگر جامعه هم دریچه‌ی دیدگاه خود را تغییر دهند و از پنجره‌ای شفاف و بی‌نهایت وسیع که تمام انسان‌ها و موجودات زنده در آن حق حیات و زندگی به‌طور برابر دارند، به دنیا نگاه کنند.

مدتی است دیگر به بدی‌ها فکر نمی‌کنم و اگر خیلی خواستم منفی شوم، خودم را به چیزی مشغول می‌کنم. گاهی تنهایی و بی‌همدمی خیلی آزار دهنده می‌شود اما با نوشتن و مطالعه کردن، خودم را بازسازی می‌کنم. حالا کمی شجاع‌تر شده‌ام و سعی می‌کنم دیگر قضاوت‌های دیگران برایم مهم نباشد، البته هنوز باید تلاش کرد و می‌خواهم تا آن‌جایی که می‌شود تلاش کنم برای آشتی بین همجنس‌خواهان و ال‌جی‌بی‌تی‌ها با دیگر افراد جامعه و حداقل من به‌اندازه‌ی خودم در شناخت مردم و روشنگری‌شان تلاش مفید کنم. کم کم سعی می‌کنم با شجاعت بیشتری راجع به خودم و گرایشاتم صحبت کنم و حتی احساس غرور و رضایت هم می‌کنم. البته گاهی احساسِ ناراحتی به سراغم می‌آید اما من می‌خواهم قوی باشم و شاد کنار دیگر انسان‌ها در این دنیا زندگی کنم.

امیدوارم همه هر چه زودتر به این باور و شجاعت برسیم، چون من خودم مدت‌های زیادی در برزخ درونم غوطه‌ور بودم و با مشکلات فراوانی عاقبت توانستم با خود و اطرافم به صلح برسم.

به امید آرامش برای همه.


Balatarin

دیدگاه شما