شروع دفتر شعر در دست انتشار پرند شوشتری در انتشارات گیلگمیشان
چه ميتواند باشد
آن تمام سرعت يك اتوبوس در شيب منتهي به كجا
همين بس است تا بتواني درختهاي يكسوي مسير را شماره كني
و نميداني رنگ براي چيست
همه كمي سياهپوست ميشوند
كمي ايستاده به هيأت من
كمي تو بيشتر بيا و كمي بيشتر بنشين
همان جاهايي كه خواستنيتر است و ماندهاي
آفتابیشدن
به من بگو كه ميماني و
مرا براي خريد كمي شير و پنير و كمي ماهي تازه به خيابان خواهي كشانید
به من بگو صبح است هنوز و
چشمهاي تو هنوز بسته است توي قاب ملافهها
بگو كمي نور بيايد از شيشهي پنجره
بگذرد تا بتوانم همان چشمها را
درستتر ببينم
زمان كه نيست
كاري نميكنم
زمان نباشد
بروم برايت كلاه آفتابي بخرم
زمان بيايد و تو را به من برساند و
آن دستهاي مرا كه در خود گرفتهاند در خود بگيرند و
مرا غرق كنند در عرق
بيايد برود دوباره بيايد من ديگر پيدايم هم نشود حتا
پوست مياندازد