همجنسگرایی از دید یک همجنس‌گرا

خلاصه‌ای از نقد شهرنوش پارسی‌پور – رادیو زمانه1

مدتی‌ست نقد بر قصه نمی‌نویسم، اما دیروز کتابی به دستم رسید با عنوان «من سبز می‌شوم، میوه می‌دهم، انجیر» نوشته پیام فیلی. همین طوری آن را باز کردم و بعد تا ته خواندم. جمله نخست کتاب چنین است: «من بیست و یک سال دارم. من همجنس‌گرا هستم. من آفتاب بعد از ظهر را دوست دارم.»

واقعیتش را بگویم جمله کنجکاویم را برانگیخت تا ببینم یک همجنس‌گرا جهان خود را چگونه توصیف می‌کند. ابن البته در شرایط ایرانی زندگی شجاعتی‌ست که شخص بتواند اعتراف کند که همجنس‌گراست. این مسئله تا همین اواخر در سطح جهانی به صورت یک تابو بوده است و همجنس‌گرایان خود را پنهان می‌کردند. این مسئله صدمه بسیار زیادی به جامعه بشری وارد کرده است. حقیقتی‌ست که جنایت‌های زیادی صورت گرفته تا مسئله همجنس‌گرایی پنهان باقی بماند. چقدر که سازمان‌های جاسوسی جهان از افراد باج گرفته‌اند تا راز آن‌ها را به عنوان همجنس‌گرا برملا نکنند.

دیشب هم یک رادیو امریکایی داشت در زمینه همجنس‌گرایی گفت می‌کرد، و چنین گفته شد که عمر همجنس‌گرایی به اندازه عمر انسان غار است. این هم واقعیتی‌ست و همجنس‌گرایی میان حیوانات نیز دیده می‌شود. پس در اینجا آنچه که گفته خواهد شد با هدف موافقت یا مخالفت با همجنس‌گرایی نیست، چون شخص من این واقعیت را پذیرفته‌ام که برخی از مردم، اعم از زن و مرد همجنس‌گرا هستند. اما جالب است وقتی ببینیم مرد همجنس‌گرا دچار احساس و حالت بارداری‌ست. دچار میل به زایش است و این را صراحتاً اعتراف می‌کند.

پیام فیلی در صفحه ۳۹ کتابش می‌نویسد: «من باردار هستم؛ نوزادی از اخناتون و پرنده‌ای از پکر. شکمم بالا آمده و دهانم نمناک است.»

مسئله بارداری به کرات و هر بار در قالبی بر زبان آورده می‌شود، اما این واقعیتی‌ست که مرد همجنس‌گرا قادر به بچه‌دار شدن نیست. در نتیجه مسئله بارداری باید بسیار قابل تأمل و بسیار قابل بررسی باشد.

اخناتون، فرعون مصر که برای نخستین بار در تاریخ مشوق تک‌خدایی بود، یکی از شخصیت‌های این داستان بلند (نوول) را تشکیل می‌دهد. او گاهی مرده است و گاهی زنده و حالتی به شدت اروتیک میان راوی داستان و این فرعون مرده وجود دارد. شاید پیام فیلی این نکته ساده را کشف کرده باشد که میان آئین‌های تک‌خدایی و تأئید همجنس‌گرایی رابطه‌ای هست. نخستین در میان ادبیاتی که به ما ارث رسیده گیل‌گمش است که در کنار زوج وحشی‌اش، انکیدو، آنقدر احساس کمال می‌کند که به اتفاق دست به کار حذف زنانگی هستی می‌شوند. در حقیقت گویا مسئله چنین بررسی می‌شود: اگر که دو مرد می‌توانند با یکدیگر ارتباط داشته باشند پس حضور زن و تحمل زن و زنانگی‌اش دیگر لزومی ندارد. در این حالت زن را می‌توان به ابزار ساده‌ای برای بارداری و انجام کارهای خانه تقلیل داد. در این حالت خدای تنها قادر است با شریک مردانه‌اش نقش درجه یک و درجه دو را بازی کنند. اما از آنجایی که زنان، به رغم به صفر تقلیل داده شدن اما صفر کامل نیستند، می‌توان از آن‌ها به عنوان ابواب جمعی شیطان بهره‌برداری کرد. یعنی مسئله این است که زن یا کاملاً بی‌عمل و ابزار ناطق است، که در این حالت خوب است، و یا بی‌عمل نیست و قصد نقش بازی کردن دارد، که در این حال‌‌ همان شیطان است و شرور.

در کتاب پیام فیلی، گرچه از الاهه زنانه‌ای گفتار در میان می‌آید، اما روشن است که راوی همجنس‌گرا خود را با او هم‌هویت می‌داند. از یک مادر کاملاً برهنه نیز سخن در میان می‌آید که بایستی همین حالت مادینه‌وار زمین و آسمان باشد. اما باز تا اینجا مشکل باروری دوست همجنس‌گرای ما روشن نمی‌شود. او برای تشریح و تبیین باروری خود ادبیات زیادی را به کار می‌گیرد.

این مسئله نیاز به چند خورشید نیز به کرات تکرار می‌شود. البته می‌دانیم که در بعد داستانی ممکن است منظور حضور چند مذهب در آن واحد در اسرائیل باشد، اما مسئله چند خورشید چون در جاهای دیگر کتاب نیز می‌آید بیشتر جنبه نیاز شدید به «داغ شدن شدید» را به ذهن متبادر می‌کند. من در اینجا علاقمندم به این نکته اشاره کنم که وجود یک خورشید به طور کلی برای دنیا کافی‌ست و اگر مثلاً دو خورشید داشته باشیم که در دو طرف آسمان قرار داشته باشند وضعیت وحشتناکی ایجاد خواهد شد. یعنی هیچگاه شب نخواهیم داشت و هیچگاه نخواهیم توانست بخوابیم و هرگز از خنکای یک غروب لذت نخواهیم برد، و به زبان ساده‌تر گویا ما در مرحله‌ای هستیم که ضرورت وجودی و لازم شب را درنیافته‌ایم.اما بازگشت می‌کنم به این میل تند به بارور شدن که در برخی جا‌ها منجر به تقلید از شعر فروغ فرخزاد نیز شده است. باروری برای یک زن حالتی خود به خودی و طبیعی‌ست. در موارد محدودی‌ست که زنان دچار میل شدید باروری می‌شوند، و این هنگامی‌ست که یک زن عقیم به دنیا می‌آید و یا با مردی عقیم رندگی می‌کند. اما زنان عقیم نیز، چون به طور خود به خودی دارای زهدان هستند به نحوی باروری را حس می‌کنند. گرچه که گاهی حوادث ترسناکی رخ می‌دهد.

حادثه‌ای را به خاطر می‌آورم که زن عقیمی سه بچه زن همسایه را در چاه انداخت و کشت، چون تحمل نداشت آن‌ها را ببیند. اما از این حالت افراطی که بگذریم زن چون خود به خود می‌زاید این همه از زایش گفت‌وگو نمی‌کند. چنانکه مرد کشتزار نیز چون کشت می‌کند دائم از کشت گفتار در میان نمی‌آورد. به طور کلی هر انسان مولدی که چیزی تولید می‌کند کم کم با محصول کار خود یک حالت سازوار و زایا به‌وجود می‌آورد. پیام فیلی اما در اینجا نشان می‌دهد که به عنوان یک همجنس‌گرا از صرف روابط جنسی داشتن خسته شده است، که به راستی هم باید همین‌طور باشد. یک زن و مرد که باهم جفت می‌شوند در جوار این جفت شدن هزار و یک رابطه می‌سازند که زایش در رأس آن‌ها قرار دارد. آنان تقسیم کار می‌کنند و رابطه‌شان حالت خود به خودی می‌گیرد. اما گویا در ارتباط همجنس‌گرایانه، چون مبنای رابطه صرفاً و صرفاً رفتار جنسی‌ست شخص همجنس‌گرا در جایی از زندگی‌اش به شدت خسته می‌شود.

او خسته می‌شود از این همه به سکس فکر کردن. حالا می‌خواهد بزاید، اما بدبختانه زایش امکان ندارد.

اینک این پرسش پیش می‌آید که در غیاب زایش حقیقی یک همجنس‌گرا جهان را چگونه تحمل می‌کند؟ در کار پیام فیلی این حالت، این نیاز شدید به زایش به صورت یک حالت گنگ و وهمی در می‌آید. او از «پکر» دوستش حرف می‌زند که همجنس‌گرا نیست. تمایلی مخفی در راوی دیده می‌شود که هر طور ممکن باشد پکر را وابدارد به همجنس‌گرایی.

در خواندن این داستان بلند (نوول) اغلب از اینکه به عنوان زن دچار حالت خود به خودی زایش هستم دچار اضطراب می‌شدم. این پرسش ساده در ذهنم شکل می‌گرفت که آیا با زائیدن حقی را از مردی گرفته‌ام که به جای بازی کردن نقش خودش دوست دارد در نقش زنانه من ظاهر شود؟ و بعد این پرسش در ذهنم بالا و پائین می‌رفت که این میل به زائیدن در این دوست همجنس‌گرای ما تا کجا پیش می‌رود؟ آیا در آخر کار و در عاقبت تمامی این چیز‌ها این او نیست که قفر بودن طبیعی خود را، و میل به بارور شدن را با نفرت از زن، این «هیولای زاینده»، جبران می‌کند؟


1- http://radiozamaneh.com/culture/revayat/2011/09/26/7167

Edited : 19 January 2013
Published : 19 January 2013