صدرا اعتمادی- روانشناس بالینی
در این نوشتار، مروری بر تاریخچهی تعدادی از دیدگاههای علمی غلط در مورد همجنسگرایی خواهیم داشت. از اصطلاح «علمی + غلط» استفاده کردم به این دلیل که در علم هیچگاه قطعیتی وجود نداشته است و وجود نخواهد داشت. این دیدگاهها در دورهی خودشان بسیار رایج و بهطورگستردهای پذیرفته شده بودهاند. طوری که رد پای بسیاری از آنها حتی هم اکنون نیز دربین روانشناسان وجود دارد. محققان آن زمان، این دیدگاهها را بر اساس یک سری شواهد و قراین ارایه کردهاند. هرچند مطالعات بعدی این دیدگاهها را به چالش کشیده و آنها را ابطال کرده است. درحال حاضر دیدگاه رایج از نقش عوامل زیستی-ژنتیکی در سببشناسی همجنسگرایی حمایت میکند. باید دانست که این یافته نیز قطعیت صد درصدی ندارد و بعید نیست در آینده به چالش کشیده شده یا حتی رد شود.
مطالعات تا قبل از دههی نود، درمورد همجنسگرایی، بیشتر بر تغییر گرایش جنسی و درمان همجنسگرایان متمرکز بوده است. اغلب این گزارشها که غالباً با رویکردی روانکاوانه نوشته شدهاند، حاکی از آن هستند مادرانِ پسران همجنسگرا بهطور افراطی به آنها نزدیک (صمیمی)، مداخلهگر، بیش از حد حمایت کننده و بهطور نامتناسبی مردانهزُدا[1] هستند. با این وجود یافتههای قویتر، از وجود رابطه مختل بین پدر و پسر در مردان همجنسگرا حکایت دارد. تا جایی که برخی مؤلفان مانند بیبر (1976)، بهبود بخشیدن به رابطهی پدر و پسر را حتی یکی از مؤلفههایی بهحساب آوردهاند که میتواند در درمان همجنسگرایی موثر واقع شود!
به نظرِ بیبر در این زمینه توجه کنید: «تاریخچه رشدی مردان همجنسگرا ، تجارب آسیبزای مداوم با سایر مردان را نشان میدهد که با پدر آغاز شده و با برادران و سایر پسران ادامه یافته است. ترس از مردان پرخاشگر، احساس مردانگی این افراد را منحرف نموده و رشد دگرجنسگرایانه را در آنها مختل کرده است. همجنسگرایی، راهی برای دفاع از خود، در برابر حملهی مردان خشن است که احساس طرد از سوی پدر را تسکین داده و حس نقصان یافتهی مردانگی را اعاده میکند. بنابراین، اجتناب از روابط دگرجنسگرایانه ( درمردان همجنسگرا)، پیامد ترس بنیادیِ اولیه از مردان دیگر و ادراک آنها بهعنوان موجوداتی خشن و خطرناک است». (بیبر، 1976).
این تحلیل عجیبی است که بیبر ارایه میدهد. به زبان ساده، وی معتقد است که پسران، اگر مردان را موجوداتی خشن و خطرناک ادراک کرده باشند همجنسگرا میشوند! چنین تحلیلی آشکارا ایراد منطقی دارد، چرا که انتظار میرود وقتی ما خطری را ادراک میکنیم از آن اجتناب کنیم، نه اینکه به آن روی بیاوریم! اگرچه وی نظریه خود را درمیان انبوهی از اصطلاحات پیچیده و تحلیلهای افسانهای ارایه میدهد و با مفاهیم نه چندان سادهی روانکاوی، روایتی اسرارآمیز را در این مورد ارایه میدهد.
بیبر (1976) با مطالعه یک نمونه 850 نفری از مردان همجنسگرا و مطالعه بر روی یک نمونهی پنجاه نفری از والدین این مردان، ادعا میکند که حتی یک مورد رابطه مثبت بین مردان همجنسگرا و پدران آنها مشاهده نکرده است.
اشتباه بیبر این است که در مطالعه اخیر، علت را با پیامد اشتباه میگیرد. رابطهی نه چندان جالب پسران همجنسگرا با پدرانشان – اگر وجود داشته باشد- علت همجنسگرایی نیست، بلکه پیامد آن است. زیرا پدر، پسری را که رفتارهای دخترانه دارد، طرد میکند و نمیپذیرد. شاید چنین مشاهدهای سبب شده باشد بیبر علت همجنسگرایی را رابطهی سرد پدر وپسر قلمداد کند.
بیبر همچنین رابطهی بین والدین را در خانوادههای مردان همجنسگرا، رابطهای ضعیف توصیف میکند. رابطهای که مادر به طور مداوم از شوهر خود ناراضی و گلایهمند بوده است و آشکارا پسرش را به شوهرخود، ترجیح میدهد.
بیبر وهمکاراناش (1962) دو گروه متشکل از 106 مرد همجنسگرا و 100 مرد دگرجنسگرا را از نظر آماری و بالینی در متغیرهایی چون: روابط بین فردی، روابط والدینی، روابط با همسالان و همشیران[2]، روابط زوجینی، رشد جنسی و عملکرد جنسی بزرگسالی، با یکدیگر مورد مقایسه قرار دادند. روابط مردان همجنسگرا به طور معناداری با خواهرانشان بهتر بود. در حالی که بین آنها و برادرانشان خصومتی وجود داشت که ناشی از موقعیت برتر پسران همجنسگرا نزد مادر بود. روابط کودکی و پیشنوجوانی این مردان، با همسالانِ همجنس خود، اغلب ناکام کننده و توأم با تجاربِ دردآور بود. آنها در گروه همسالان منزوی بودند و حتی برخیشان بهطور آشکار، ترسی غیرعادی از آسیب فیزیکی داشته و نسبت به دیگر پسران، ترسوتر، با حجب و حیاتر و نسبت به بازیهای خشن و پُر جستوخیز، بیمیلتر بودند. در واقع آنها درحال گذراندن یک دوره پیشهمجنسگرایی بودهاند که با کنارهگیری از سایر پسران و بازی با دخترانِ آرام و پسرانی همانند خودشان، همراه بوده است. دیدگاه بیبر، مغایر با دیدگاه کلاسیک (یعنی فرویدی) روانکاوی است که همجنسگرایی را یک مرحلهی طبیعی در رشد روانی جنسی، قبل از رشد دگرجنسگرایانه محسوب میکند. بیبر معتقد است همجنسگرایان در کودکی مرحلهای از تحول دگرجنسگرایانه را تجربه کردهاند. مرحلهای که سپس بهوسیلهی اضطراب، مختل و از خط خارج شده است. در مجموع، یافتههای وی حاکی است همجنسگرایی نتیجهی تجارب آسیبزای کودکی در رابطه با هر دو والد است. جهتگیری همجنسگرایانه، طی روابطِ مختل با همشیرها و گروهِ همسالانِ همجنس، تقویت میشود. این تجارب آسیبزای زندگی، ترسها و بازداریهای جنسی را در طول تحول دگرجنسگرایانه پدید میآورد. بیبر ادعا میکند در هر موردی که مطالعه یا درمان کرده است، همجنسگرایی، پیامد جدی اختلال در طول تحول دوران کودکی بوده است و هرگز بخشی طبیعی در پیوستار تشکیلات جنسی نبوده است. بیبر، وجود ترس از ناتوانی برای آمیزش با زنان، افسردگی و دورههای خلقی اختلال دوقطبی در نوجوانی را در همجنسگرایان گزارش میکند [حتماً خوانندگان عزیز مطلب شمارهی قبل را در مورد اختلال دوقطبی بهیاد دارند[3]]. وی معتقد است اگرچه قضاوت اجتماعی در احساس رنجی که همجنسگرایان دارند، موثر است اما آنها بهدلیل احساس مردانگی ناتمامشان در برابر خانوادهشان احساس حقارت دارند. فشار قضاوتهای اجتماعی، تنها این احساس حقارت را تقویت میکند (به نقل از بیبر، 1976).
بیبر در سال ۱۹۷۶ اظهار داشت:
«از سال ۱۹۶۲ که کتابم منتشر شد تا به حال، بر روی ۱۰۰۰ همجنسگرا و ۵۰ جفت ازوالدینشان مطالعه کردهام و الگوی مشابهی در ۹0 درصد آنان یافتهام. در تمام مدت مطالعه، حتی یک مرد همجنسگرا که پدرش اخلاق سازنده و رفتار مهرورزانه داشته باشد، ندیدهام. پسری که پدرش به او احترام میگذارد و عشق میورزد، هرگز همجنسگرا نمیشود. من به این نتیجه رسیدهام که رفتار والدین، بر تمایل جنسی کودکان بسیار تأثیر میگذارد.»
بیبر بعدها در سال ۱۹۷۶ گفتههای خود را این گونه اصلاح کرد:
«ما همواره گفتهایم که یک پسر که پدری با اخلاق سازنده و مهرورزانه دارد، هرگز همجنسگرا نمیشود. اما باید توجه داشت که عکس این گزاره صحیح نیست و هر پسری که پدرش اخلاق مخرب دارد، لزوماً همجنسگرا از آب در نمیآید.» [همان منبع]
نظریهی بیبر، مورد انتقادات جدی قرار گرفته است. گزارشات وی، مخصوصاً به علت اشتباه گرفتن علت با پیامد، زیر سؤال رفتهاند. به عبارت دیگر، علاقهی مردان همجنسگرا به داشتن رابطهی مستحکمتر با مادر، علت همجنسگرایی نیست، بلکه نتیجهی آن است. شاید به این دلیل ساده که پدر، ظرافت آنها را دوست ندارد. در نتیجه این کودکان بیشتر به مادر روی میآورند. انجمن روانشناسی آمریکا نیز این نتایج را رد کرده و اظهار داشته است که در جوامع مختلف، همجنسگرایان درصد مشابهی از جامعه را تشکیل میدهند. در حالی که اگر روابط خانوادگی دارای چنان تأثیری بود، در جوامعی با فرهنگ خانوادگی متفاوت، این میزان شیوع هم باید متفاوت میبود (دیویسون[4]، 1976). این نظریه، همچنین از توضیح وجود همجنسگرایی در یونان باستان، ژاپن قبل از مدرنیته و فرهنگهای دیگر عاجز است و دلیلی برای همجنسگرایی در حیوانات ارائه نمیکند (همان منبع).
به نظرِ بیبر (1976)، حتی در غیاب هر گونه فشار اجتماعی، بازهم همجنسگرایان، خواستار تغییر گرایش خود هستند! این درحالی است که یکی از مهمترین دلایلی که منجر به حذف همجنسگرایی از فهرست بیماریهای روانی در سال 1973 شد، این بود که اغلب همجنسگرایان تمایلی برای تغییر گرایش خود نداشته و از گرایش خود رضایت دارند و به علاوه نقص جدی در عملکرد آنها مشاهده نمیشود (دیویسون، 1976). بیبر ادعا میکند مردان همجنسگرا آرزوهای دگرجنسگرایانه دارند! آنها دوست دارند گرایش جنسیشان تغییر کند و بتوانند خانواده و فرزند داشته باشند. او معتقد است این آرزوها فقط به دلیل فشار برای همرنگی با هنجارهای جامعه نیست، بلکه به این دلیل است که آنها عمیقترین دلبستگیهایشان را در زندگی با زنان یعنی مادر و خواهرخود تجربه کردهاند و واکنشی که آنها در برابر مرگ مادر نشان میدهند، بسیار عمیقتر و شدیدتر از واکنش آنها در برابر مرگ پدرشان است (بیبر، 1976). اما دیویسون (1976) مدعی است آرزوی داشتن فرزند و خانواده، انگیزهی نادری برای تغییر گرایش در میان همجنسگرایان است. وی همجنسگرایی را یک حالت جنسی طبیعی در طیف گستردهی رفتارهای جنسی بشر میداند و معتقد است مشکلات روانشناختی افراد همجنسگرا، مستقیماً ریشه در تبعیضات اجتماعی دارد که علیه آنان اعمال میشود (دیویسون؛ 1976) وی همچنین به یافتههای بیبر دربارهی مادرانِ مردان همجنسگرا انتقاد میکند و معتقد است این یافتهها، نتایج مشاهداتِ پژوهشگرانی است که با یک پیشزمینهی آسیبشناسی، مادرانِ مردان همجنسگرا را بررسی کردهاند و بنابراین نظرشان خالی از سوگیری نیست (همان منبع).
در شمارهی بعد بیشتر در این مورد سخن خواهیم گفت.
ادامه دارد...